دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پادشاهی دریک شب سردزمستان از قصربیرون رفت،دیدنگهبان پیری بالباس اندک نگهبانی میدهد.به اوگفت سردت نیست.نگهبان گفت:چراامامجبورم طاقت بیارم.پادشاه گفت:به قصرم میروم ویک لباس گرم برایت میاورم پادشاه به محض اينكه به قصررفت سرمارافراموش كردفرداي آنروزجنازه يخ زده ي پيرمردرادرحوالی قصرپیدا کردنددرحالی که باخط ناخوانا نوشته بود،من هرشب باهمين لباس كم طاقت مياوردم اماوعده ي لباس گرم تومراازپاي رآورد

1391/06/29 - 19:13
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)