ز سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات كم داشتند. رفته بود توی فكر. پیرمردی آمد و كنار ایستاد. لباس بسیجی تنش بود. فكر می كرد او را قبلاً جایی دیده است، اما هر چه فكر می كرد یادش نمی آمد كجا. پیرمرد به او گفته بود: «تا ائمه رو دارید، غم نداشته باشید. توی این عملیات پیروز می شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت المقدسه. بعد هم می ری لبنان. دیگه هم برنمی گردی.» گریه می كرد و برای من تعریف می كرد. □ رفت لبنان... راستی راستی هم دیگر برنگشت. سال 61 بود كه رفت و... مفقود ماند تا امروز. تو فكر می كنی حاجی كجاست؟!