دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@سارا(فندق خاندان) داشتم ميرفتم كه با همه چيز خداحافظي كنم ... داشتم ميرفتم تا از اين دنيا ، با تمام نيرنگ ها، بديها و پستي هايش فرار كنم . گمان نميكردم چشمي در جستجوي من باشد . در راهي بودم كه از انتهايش خبر نداشتم و هرچه بيشتر پيش ميرفتم، بيشتر رنج ميبردم ، از همه چيز دل بريده بودم . در انتظار مردن لحظه ها را سپري ميكردم .... ديگر حتي افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نميكرد... دلم از سنگ شده بود ، وجودم سردسرد . تنها براي خاك زنده بودم . من در نظر درختان ، گلها و زلالي چشمه ها مرده بودم . من با زندگي لج كرده بودم و زندگي هم به عكس العملهاي من مي خنديد. حاضر نبودم كه ببينم در زندگي شكست خورده ام . تمام حرفها و اشك هايم را پشت غرورم پنهان كرده بودم. نميخواستم كه كسي برايم گريه كند . من تصور ميكردم راهي براي بازگشت وجود ندارد . از سراسر وجودم غرور ميجوشيد كه از بازگشتنم خودداري ميكرد.... تا اينكه سحر، بوي گلهاي كنار جاده نظرم را جلب كرد . از زماني كه پا در اين راه گذاشته ام اين اولين چيزي بود كه نظرم را جلب ميكرد . باد موسيقي زندگي را مينواخت و من با گلها مير

1391/07/03 - 13:29

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)