خواب آلــودگی روز هایـ ـم... و بــی خوابی شب هایـ ـم را دیوانـ ـگـی معنا می کنی...! من در آغوش این دیوانـ ـگـی... شهوت کلمــات را به خــاموشــی تسلیم می کنم...! خــاموش می شوی... خــاموش می شوم ... جــــا مانده ام... در جـــــاده های دایــره وار بیـداری... با چمدانـی در دست... با چمدانـی از حــرف... و تـویــی که هر بار... مـ ـرا در ازدحام مسافران فـرامــوش می کنـی..! در انتهـــای این جــاده... انتظــار است که مـ ـرا پک مـی زند....! ساده نــیست خــاکستر شدن...! ساده نــیست ..... خیــال دود شدن و به آسمـــان رسیدن...! مـی روم ... مـی روی ... با چمدانــی در دست... با چمدانـــی از حـــرف ...! . . این ها را نـ ـمینویسم تا دلـ ـت برایـ ـم بسوزد..... می نویسم تا دل سوختــه ام آرام بگیرد..