دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

روزی که مصطفی به خواستگاریش آمد مامان به او گفته بود : " شما می دانید این دختر که می خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است ؟ این صبح ها که بلند می شود هنوز نرفته صورتش را بشوید و مسواک بزند کسانی تختش را مرتب کرده اند ، لیوان شیرش را جلوی در اتاقش آورده اند و قهوه آماده کرده اند.شما نمی توانید با مثل این دختر ازدواج کنید. " مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت : " نمی توانم برایش مستخدم بیاورم اما قول می دهم تا زنده ام ، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت " و تا شهید شد این طور بود .. ||

1391/07/07 - 22:26 در چ مثل ِ چمران
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)