1--- در این سیاهی . در این سرما ی سیاه و مرطوب ، من موجودی ناچارم/ اری من ناچارم در این سیاهی ها تمام شوم/ اما درآن گوشه ی دور دست خیالم... 2--- من آن جا زندگی میکنم/ در آن گوشه ی دوردست خیالم جایی که دست سیاهی و سرما نمیرسد آری من در خیالم کلبه ای دارم در روستایی در کوههای آلپ/ در آن روستا همیشه صدای ملایم پیانویی به گوش میرسد و گاهی ویلن چه زیباست در چمنزارها دویدن و شب هنگام با مردمان ده در کافه ی کوچک جمع شدن و شعر خاندن و شادی کردن... 3--- در این سیاهی من موجودی ناچارم/ من ناچارم در این سرمای سیاه تمام شوم/ اما من...آنجا زندگی میکنم/ جایی در دوردست خیالم...