دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شبی پسر کوچکی یک برگه کاغذ به مادرش داد.مادر که در حال آشپزی بود دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند .او با خط بچگانه اش نوشته بود : صورتحساب: مسواک زدن:2هزار تومان مرتب کردن اتاق خوابم: 2هزارتومان بیرون بردن سطل زباله :هزارتومان نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم:5هزار تومان جمع بدهی شما به من:یازده هزار تومان مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد .قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت : بابت سختی نه ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ؛هیچ بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برای سلامتی ات دعا کردم؛ هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی؛ هیچ بابت غذا نظافت تو و فراهم کردن سرگرمی هایت ؛هیچ و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است وقتی پسر انچه مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه میکرد گفت مامان دوست دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده است 

1391/07/12 - 07:28 توسط موبایل
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)