دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

انتخاب

1391/07/13 - 07:33
5 ديدگاه
2yousef

يك امزگاري تعريف مي كرد :
در زمان شاه سپاه دانش به روستاها اعزام ميكردند تا ديپلومه ها به جاي خدمت سربازي برنامه پيكاربا بيسوادي را اجرا كنند .
اموزگار: در بدو ورودم به خانه شخصي راهنمايي كردند كه تقريبا همه كاره روستا بود و به بچه هاي مردم هم درس مي داد .(چه درسي ميداد من نميدانم) مختصر شرحي از هدف امدنم را توضيح دادم .ميانسال بود (من اسم روستايي را" پير " مينامم .

پير : نه اين امكان ندارد ؛ من اموزگار اين روستا هستم و خودم به مردم اين روستا درس خواهم داد . شما بايد برگرديد .
اموزگار : عيب ندارد شما درس خودتان را تدريس كنيد ، من در جايي و اتاقي ديگر برنامه خودم را اجرا مي كنم .

ولي باز پير روستا قبول نكرد ....و گفت در اين روستا يا جاي من است يا جاي تو .......بعد از كلي بحث و گفتگو پير پيشنهادي كرد .
پير: از خود مردم بپرسيم و مردم را به داوري بخواهيم ؛ هر كدام از ما را خواستند ، معلم دهكده باشد .
اموزگار : خيلي خوشحال شدم ؛ اين كه همان دمكراسي است . مردم انتخاب ميكنند . من هم قبول كردم .
شام خورديم و ....و رابطه ما صميمي تر شد . من كلي از او تعريف كردم كه شما چه ادم روشن فكري هستيد و به انتخاب مردم اهميت مي دهيد . اين خيلي خوب است .......
.
.
فرداي همان روز صبح مردم را در ميدان دهكده جمع كرد و گفت :
اي مردم اين جوان از طرف پادشاه امده تا به شما خواندن و نوشتن را بياموزد .
من هم چند سالي است ميرزاي شما هستم .

ما ديروز به اين نتيجه رسيديم كه معلم فرزندانتان را خودتان با توجه به سواد ما يكي را انتخاب كنيد . من از اين جوان مي خواهم بنويسد "مار"
در ضمن همين گفتار يك تكه ذغال به دستم داد و به من اشاره كرد كه روي ديوار تقريبا صافي كه كنارم بود بنويسم .
اموزگار : من نوشتم " مار "
پير : مردم اين مار را اينطور نوشت .
پير خودش شروع به رسم نقاشي عكس يك مار كرد و ادامه داد ...حالا شما انتخاب كنيد ....من به بچه هاي شما درس بدهم يا معلم شاه
مردم فرياد زدند : تو معلم و ميرزاي ما هستي ....
اموزگار را از روستا بيرون كردند ......

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبل
ᾋṨἬἝƓἬ

تو فیلم صمد به مدرسه میرود همین موضوع رو آوردند

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت قبل
2yousef

خیلی جالبه .......این قصه را در سفری که به کردستان داشتم یک مردی چند سال مسنتر از من بود تعریف می کرد من فکر کردم اموزگار خودش بوده .........شاید هم در اول حرفهاش من حواسم پرت شده .

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 48 دقيقه قبل
ᾋṨἬἝƓἬ

شاید در واقعیت هم وجود داشته
ولی در آن فیلم همین صحنه رو عینا دیدم

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبل
2yousef

ولی خیلی زیباست . باید پیداش کنم و ببینم .

13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 43 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)