جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ 2yousef تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
يك امزگاري تعريف مي كرد :
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبلدر زمان شاه سپاه دانش به روستاها اعزام ميكردند تا ديپلومه ها به جاي خدمت سربازي برنامه پيكاربا بيسوادي را اجرا كنند .
اموزگار: در بدو ورودم به خانه شخصي راهنمايي كردند كه تقريبا همه كاره روستا بود و به بچه هاي مردم هم درس مي داد .(چه درسي ميداد من نميدانم) مختصر شرحي از هدف امدنم را توضيح دادم .ميانسال بود (من اسم روستايي را" پير " مينامم .
پير : نه اين امكان ندارد ؛ من اموزگار اين روستا هستم و خودم به مردم اين روستا درس خواهم داد . شما بايد برگرديد .
اموزگار : عيب ندارد شما درس خودتان را تدريس كنيد ، من در جايي و اتاقي ديگر برنامه خودم را اجرا مي كنم .
ولي باز پير روستا قبول نكرد ....و گفت در اين روستا يا جاي من است يا جاي تو .......بعد از كلي بحث و گفتگو پير پيشنهادي كرد .
پير: از خود مردم بپرسيم و مردم را به داوري بخواهيم ؛ هر كدام از ما را خواستند ، معلم دهكده باشد .
اموزگار : خيلي خوشحال شدم ؛ اين كه همان دمكراسي است . مردم انتخاب ميكنند . من هم قبول كردم .
شام خورديم و ....و رابطه ما صميمي تر شد . من كلي از او تعريف كردم كه شما چه ادم روشن فكري هستيد و به انتخاب مردم اهميت مي دهيد . اين خيلي خوب است .......
.
.
فرداي همان روز صبح مردم را در ميدان دهكده جمع كرد و گفت :
اي مردم اين جوان از طرف پادشاه امده تا به شما خواندن و نوشتن را بياموزد .
من هم چند سالي است ميرزاي شما هستم .
ما ديروز به اين نتيجه رسيديم كه معلم فرزندانتان را خودتان با توجه به سواد ما يكي را انتخاب كنيد . من از اين جوان مي خواهم بنويسد "مار"
در ضمن همين گفتار يك تكه ذغال به دستم داد و به من اشاره كرد كه روي ديوار تقريبا صافي كه كنارم بود بنويسم .
اموزگار : من نوشتم " مار "
پير : مردم اين مار را اينطور نوشت .
پير خودش شروع به رسم نقاشي عكس يك مار كرد و ادامه داد ...حالا شما انتخاب كنيد ....من به بچه هاي شما درس بدهم يا معلم شاه
مردم فرياد زدند : تو معلم و ميرزاي ما هستي ....
اموزگار را از روستا بيرون كردند ......
تو فیلم صمد به مدرسه میرود همین موضوع رو آوردند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت قبلخیلی جالبه .......این قصه را در سفری که به کردستان داشتم یک مردی چند سال مسنتر از من بود تعریف می کرد من فکر کردم اموزگار خودش بوده .........شاید هم در اول حرفهاش من حواسم پرت شده .
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 48 دقيقه قبلشاید در واقعیت هم وجود داشته
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبلولی در آن فیلم همین صحنه رو عینا دیدم
ولی خیلی زیباست . باید پیداش کنم و ببینم .
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 43 دقيقه قبل