جلالی و سیاه موی /// جلال الدین معروف به جلالی دلباخته ی دختری با گیسوی های سیاه و بلند می شود به نام سیاه موی ، شبی در خواب می بیند که دختر به او لبخند می زند و نام و قریه اش را می گوید . اتشی که ان شب این خواب عجیب به دل جلالی می زند تا پایان عمر خاموش نمی شود . هنگامی که جلالی بعد از مدتی، دختری با همان مشخصات و نام و قریه را در روستایشان می بیند از هوش می رود ، ووقتی بهوش می اید در میابد که او را از جوار خانه ی سیاه موی به دور انداخته اند. از ان پس غم و اندوه عشق جلالی همانند ابرهای سیاه اسمان قریه ها ، قشلاق ها ، ییلاق ها و دشت ها را می گیرد . اب جوی بارها ، بادهای کوهستان ، نی لبک های چوپان ها ، زنگوله ی رمه ها ، همه و همه از عشق جلالی به سیاه موی می گویند .