دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

روزی سید حسن حسینی، یکی از بچه های گردان، رفته بود ته دره برای ما آب بیاورد. موقع برگشتن خمپاره خورده بود جلوی پایش، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون خبری از سید نبود، بغض گلویمان را گرفت. آماده شده بودیم بریم پایین که دیدیم حسن بلند شد و لباس هایش را تکاند، پرسیدیم : «چی شد» گفت: « آشنا در اومدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم، وگرنه امکان نداشت بذارد من بیایم، هر طور بود مرا نگه می داشت!»

1391/07/14 - 22:42 در دارالشهدا
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)