روزی روزگاری من بودم و تو و تو بودی و من روزی روزگاری روزهایم بوی تو را می داد و عشق آن روزها از نان برایمان واجب تر بود گرچه آن روزها چشم هایم به مانند امروز باز نبود ولی هر چی بود نادانی هم عالمی داشت آن روزها افتخارم عشق بود و مرامم عاشقی آن روزها گریه هایم از سر بی کسی نبود اگر هم اشکی بود که بر روی گونه ها می لغزید از سر دل تنگی برای نگاهی بود که مرا از مرز خود به بی خودی ها می کشاند آن روزها داغ ترین جای زمین قلب ما بود تابستان بود ولی گرمایش بیشتر از آغوش ما نبود گرچه می سوختیم ولی زیبا بود چنین سوختن و سوزشی را نگاهی می تواند باور کند که روزی از روزها به مانند ما (من و تو ) سوختن را در این آتش تجربه کرده باشد .