کسی باشد صدایش کنم برویم زیر باران خیس شویم ، بند نیاید باران یکریز بریزد روی عادت هایمان که پهن شده اند روی بند خاطرات و چکه چکه بچکد رنگ تکرار از روی تن عادت ... خیابان به خیابان بوی خنده هایش پخش شود ، دست بیاندازد در گردن خواهش و لبخندی مهمان کند لب های تر بوسه را ! پائیز هم مضاعف کند شیدایی خیابان را و هوش بپرد از سر حصار بلند تردید و کمی گام بردارد به عقب و برود لابلای آغوش شعری که سالها پیش نوشته بودم روی نیمکتی تنها که خاطره موهای دختری را کسی پیش از من رویش حک کرده بود. و زندگی را بریزم در چمدانی به سنگینی آفتاب ظهری در تابستان و کودکی شوم که دستان دختری را می بوئید. کسی باشد صدایش کنم ، کسی باشد صدایم کند ، کسی باشد لبهایش طعم صدای شاعری را بدهد که عاشقانه لب های خاطره را می بوسید... کسی بیاید که صدایم کند ...