دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه داستان جالب از خودم

1391/07/22 - 15:49 در داستان کوتاه
4 ديدگاه
meysam

یه بار در عنفوان نوجوانی تو شمال کنار ساحل اومدم اسب سوار شم، از این اسب کرایه ایا ...
صاحب اسبه گفت بلدی؟ منم فک کردم مث این فیلماس دیگه! گفتم آره باباااااااا ... میخوام تند بره ها ...
خلاصه ما سوار شدیم یارو ام یه دونه محکم زد تو پَسینۀ! اسبه ... اسبه ام مث الاغ! شلیک شد! ... بعد چند ثانیه همینجوری که چهار نعل میرفت تازه داشت حس عمرمختار ! ))))) بهم دست میداد که حس کردم دارم از حالت عمودی خار
ج میشم !
هر قدمی که اسبه برمیداشت و هر تکونی که میخورد من زاویه بدنم 10 درجه به سمت افق نزدیکتر میشد!
بعد 5 ثانیه درجه م از عمرمختار به بوشوِگ! تنزل پیدا کرد و کف زمین ولو بودم! اسبه ام همینجوری می دوید دور میشد صاحبشم دنبالش ...

یارو اسبه رو گرفت آورد کلی ام سر من غر زد که چرا الکی گفتی بلدم ...
خلاصه دوباره سوار شدیم و اینبار مثل مجرمی که دارن میچرخونن و به مردم نشونش میدن )))) خود یارو دهنۀ اسبو گرفت قدم زنان با سرعت نیم متر در دقیقه! منو تو ساحل چرخوند ... منم اینبار عین بچه یتیما! دودستی محکم زینو گرفته بودم که با اون سرعت فضایی! که داشتیم حرکت میکردیم دوباره پخش زمین نشم )))
فقط خدا رحم کرد قبل اینکه بفهمم فیلم با واقعیت اینقدر فرق داره، به جای اسب، تفنگی ... چیزی به دستم نرسید !

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 11 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)