دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نشسته بود ؛ روی تخت آهنی و درد را... میجویید.. از زیر ناخن های کبود و شکسته اش؛؛ و ناگهان ، تف میکرد... روی زندگی لجن گرفته ی ، زیر ملحفه سفیدش،، و عرق به خون کشیده شده اش ،، سوز می آورد،،، زندگی زخمی اش را ،،زندگی ای که باید ، به اجبار یک شهر،، برای زنده ماندن قلب از کار ایستاده اش ،، با خواندن آدم های بی روح توی کتاب..

1391/07/23 - 00:42
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)