دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گوشه ای از درد دل یه خانوم همشهری مشهدی(دیدگاه)

1391/07/24 - 15:29
2 ديدگاه
کوه یخ

یه گوشه از دردِ دلهای یک خانم همشهری
مسولین عزیز لطفا رسیدگی کنید ؛

از کلاس زبان زود میزنم بیرون که هر چه زودتر به ایستگاه اتوبوس برسم. یک شب سرد پاییزی که اگر روزهای تقویم را گم کرده باشی، احساس می کنی قدم های سرد زمستانی نورسیده، شبگرد خیابان های شهر شده ...
23 مهرماه، ساعت ده شب، ایستگاه اتوبوس میدان آزادی ... اینجا برخلاف ایستگاه اتوبوس احمدآباد که این موقع شب، حسابی شلوغ است، غیر از من فقط یک نفر دیگر در سرما، گوشه ردیف صندلی های ایستگاه کز کرده و گاه به گاه با نگرانی انتهای خیابان را در انتظار اتوبوس سرک می کشد... یک خانم حدوداً 35 ساله که خودش میگوید تا این وقت شب سرکار است و اغلب همین موقع به ایستگاه اتوبوس میرسد ... اگر خوش شانس باشد ممکن است به آخرین سرویس اتوبوس شب برسد، یا بعد از مدت زیادی معطلی توی ایستگاه، یکی از تاکسی های انگشت شماری که از این مسیر میگذرند، یک جای خالی برایش داشته باشد ... هردو در حالی که از سرمای غیرمنتظره ی این شب پاییزی میلرزیم، چشم به امتداد خیابان دوخته ایم ... ده دقیقه ... یک ربع ... بیست دقیقه ... بیست و پنج دقیقه ... نیم ساعت ... خیابان شلوغ است، اما هیچ اثری از اتوبوس یا حتی تاکسی نیست! ... کم کم نگرانی و دلهره ی ناامنی نیمه شب هم به سوز سرما اضافه می شود .... هر چند دقیقه یک تاکسی پُر از جلوی ایستگاه رد می شود ... حالا هر دو توی خیابان ایستاده ایم .... خیلی دیر شده .... چند تا ماشین شخصی نزدیک ایستگاه ترمز می کنند و بوق میزنند ... حوادث وحشتناک روزنامه توی ذهنم ورق می خورند ... دزدی، تجاوز،آدم ربایی، قتل .... هنوز در این هراس و دلهره ام که خانم توی ایستگاه را می بینم که یکی از ماشین های شخصی را نگه داشته ... به من اشاره می کند که چاره ای نیست، "من تا آخر وکیل آباد باید برم، شما نمیای؟" ... قدم هایم مردد اند ... اما خیلی دیر شده .... و تازه اینجا، تنها، این وقت شب، توی ایستگاه .... انگار واقعاً هیچ چاره ای نیست!
نشسته ام توی ماشین و با خودم فکر می کنم الان فقط باید خوش بینانه ترین فرضیات را درمورد این راننده در ذهن داشت ... خانم توی ایستگاه، کنارم نشسته و برای اینکه هراس مشترکمان را کمتر کند، آرام توی گوشم زمزمه می کند "به قیافه ش نمیاد خطرناک باشه" ... اما من بخوبی ترس خودش را احساس می کنم، وقتی مدام شالش را تا روی پیشا

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 10 دقيقه قبل
کوه یخ

مدام شالش را تا روی پیشانی جلو می کشد ... راننده، مرد میانسالی ست با یک عرقچین سفید، که در سکوت کامل، مسیر بلوار وکیل آباد را با سرعت طی می کند ... بالاخره به مقصد میرسم ... پول خرد ندارم ناچارآً یک پنج هزار تومنی به راننده میدهم ... راننده به عقب برمیگردد "خب .... پس خرده نداشتین؟" نفسم توی سینه حبس می شود و سری به نشانه ی تایید حرفش تکان می دهم ... پول را به طرفم میگیرد و می گوید "پس بیا بگیر" ... بعد دوباره پول توی دستش را نگاه می کند " چرا، خرده هم هست ... فکر کردم تراول دارید" وبعد چهارهزار تومن برمی گرداند .... خانم توی ایستگاه هم انگار کمی نگران شده، به راننده میگوید "اگه خرده ندارید منم همین جا با این خانم پیاده میشم " ... اما راننده با اطمینان جواب میدهد "نه خانم، خرده هست ... بازم خرده دارم"
پیاده میشوم و در ماشین را میبندم ... اما چشمم هنوز به خانم توی ایستگاه ست که از پشت شیشه به نشانه ی خداحافظی برایم دست تکان می دهد ... با خودم فکر می کنم شماره ی این پراید سفید را بردارم یا مشخصات راننده را با تمام جزییات توی ذهنم ثبت کنم، تا مطمئن شوم این خانم هم امشب بسلامت به خانه ش میرسد ... اما کجا؟ کی؟ اصلاً چطوری میشود پیگیرش شد؟ فقط باید امیدوار بود امشب و شاید شبهای دیگر قربانی یکی ازصدها حادثه و یا نقل ماجراهای خانم های توی اتوبوس نباشد!

رونوشت به شهرداری، که انگار یادش رفته فشار اقتصادی این روزها آنقدر زیاد است که خیلی ها مجبورند ساعات زیادی از روز و حتی تا پاسی از شب، کار کنند!

رونوشت به سازمان اتوبوسرانی، که تابستان تا ساعت 11ونیم شب هم اتوبوس هایش در فاصله های زمانی نه چندان طولانی، سرویس داشتند، اما حالا هنوز ساعت 9ونیم نشده، باید خیلی خوش شانس باشی که به یک اتوبوس در حال انفجار از ازدحام جمعیت، برسی و بتوانی هرطور شده وسط آن شلوغی خودت را جا کنی!

رونوشت به قطار شهری، که تابستان ساعت آخرین قطارش 10 شب بود و حالا قبل از 9ونیم!

رونوشت به تاکسیرانی، که اگر شب ها که رفت و آمد مشکل تر است، قرار نیست کمکی به حمل و نقل عمومی مردم بکند پس واقعاً به چه کار آید؟

رونوشت به برنامه ی گزارش 5، که آخر هر حادثه ای از جنس ناامنی شهر، پیام اخلاقی فلان مسئول نیروی انتظامی را منعکس می کند که " خانم ها! سوار ماشین شخصی نشید! با وسائل نقلیه عمومی رفت و آمد کنی

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 8 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)