دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

توی خوابگاهمون یه راه پله پشت ساختمان بود ...میتونستم بشینم و اسمون رو ببینم ...همیشه شبا میرفتم ماه رو میدیدم..دیگه شده بود جایی که همه نوشته هامو تو دفترم اونجا مینوشتم ...موسیقیامم اونجا گوش میدادم ...سال دومم بود وقتی توی راهرو داشتم میخندیدم ..که یکی از بچهای راهرو روبرویی گفت خیلی برات خوشحالم ...تو خیلی خوب و مهربونی عاشقی بدجور اسیرت کرده بود ...نمیدونم نتیجش چی شده ولی میدونم بد دردی کشیدی ...تازه فهمیدم همه چجوری نگام میکردن..

1391/07/24 - 17:41 در بروبکس توییت
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)