کوله بارم پر از عشقی بود که تار و پود وجودم را از آن ِخود کرده بود چشمانم رابسته بودم و تو را می دیدم و در جاده ی بی انتهای عشق قدم بر میداشتم..... صدای غرشی چشمانم را گشود!!! ابر را با آن پوستین سپید و نمناکش صدا کردم و گفتم تو می دانی عشق چه رنگی بود ؟ غرید وبا لهجه ای شبیه نقره ای یاس های دلم گفت عشق رنگ حسرت است حرف هایش را نمیفهمیدم خندیدم!!! از دستم رنجید با صدایی شبیه آواز نی لبک ها گفتم عشق من سپید است با اندوهی که از دلش بر می خواست گفت یقین داری؟ این بار من رنجیدم با لحنی پر از ملامت و خاکستری رنگ گفتم تو به سپیدی اش حسادت میکنی!؟.....عشقم از تو سپید تر است. بغضش شکست و اشک هایش فروریخت!!! ابر می گریست و من خیس باران می شدم. با یاد تو چتری ساختم و با زمزمه ی نام تو به راه افتادم ...
1391/07/25 - 19:32 در
خدا