این طنز نیست یک داستان واقعیست.. تو قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو قصابی و یه گوشه ایستاد... یه آقای خوشتیپی هم اومد و گفت :آقا ابراهیم 5 کیلو گوشت فیله بده قربون دستت عجله دارم آقای قصاب شروع به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش... همینطور که گوشت را می برید رو به پیرزن کرد و گفت : شما چی می خوای مادر جان ؟ پیرزن اومد جلو و پانصدی مچاله ای را روی ترازو گذاشت و گفت: اندازه همین بهم گوشت بدین.. قصاب یه نگاهی به پونصدی کرد و گفت:پونصد تومن! این فقط آشغال گوشت میشه،مادر جان پیرزن یه فکری کرد و گفت:بده مادر...اشکال نداره...ممنون قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو کند و گذاشت برا پیرزن... اون آقای جوون که فیله سفارش داده بود ،همینطور که با موبایلش ور می رفت رو به پیرزن کرد و گفت : مادر جان اینا رو سگتون میخوره؟؟؟ پیرزن رنگش پرید، سرخ و سفید شد و گفت :سگ !!!! آقای جوون گفت :بله،آخه سگ من این فیله ها رو هم با ناز میخوره...سگ شما چجوری میخوره..؟؟؟