و روزی از این روزها خواهم رفت ، اما آن روز دیگـــر حتما خودم هم شعر شده ام .. بسکه روز و شب به شعر کشیدم ات ، بسکه خاطراتت را هر شب به سینه چسباندم و به بستر بردم .. آنروز دفتر شعرم برایت شهادت میدهد ، چه ها بر سرش میآورد تا پا بکشم از خطی به خطی ، صفحه ای به صفحه ای.. آنروز من شعر خواهم مرد و تو شعــــــــر خواهی ماند ، مرا در خاک خفظ کنند و تو را در سینه ..آری هردو شعــــــــر خواهیم بود ، اما تو باز تو را عده ای خواندند ، عده ای خواستند .. مارا که نه خواستند و نه خوانند .. هیچکس دفتر این دل ما را ورقی هم نزد تا بداند چه میکشیم و چه میگوییم .. بازهم مثل همیشه دلمان که میگیرد مزخرف زیاد مینویسم .. بلکه این دل لامصب ما حاجت روا شود .. داغونیـــــــــــــم خدا جان ، ما را بحال خودمان دمی وامگذار ..