دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

82 ديدگاه
۩۞۩وحید۩۞۩

داستان به نوعی در مورد خودم هس ...

بازیگران این داستان عبارتنداز:0-خودم وحید @۩۞۩وحید۩۞۩

1-مسعود دوستم @عدس پلو !(خندون دنبالر)
2-محمد حٌسین پدرم @محمدحسن مزروعی
3-شقایق مادرم @شقایق
4-شمیم خواهرم @شــمــیــــــم
5-حسین دوستم @┘◄HΘşᙓᓰŇ
5-حسین ابراهیمی (همسایه-حاج) @حسین ابراهیمی
6-بیتا @✿.•*´BITA ✿.•*´
7

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

قٌلاب ِ ماهی گیری

دَرس (ریاضی) که تموم شٌد ،باسرعت از کلاس خارج شٌدم .شکمم از گٌرسنگی به قار وقور

اٌفتاده بود.قَدم هایم را تٌند کردم تا زودتر به منزل برسم.ناگهان دستی از پٌشت به

شانه ام خٌورد.سَرم را برگرداندَم،دوستم مسعود بود،«چرا این قَدر تٌند می

ری؟چَن بار صِدات زَدم نَشنیدی ؟!»

«چیزی نیست..گٌرسنه ام بود خواستَم زودتَر به مَنز ِل بِرسَم .»

مسعود دَستَم را گرفت وگٌفت:«می آیی امروز بعد از ظٌهر به رودخانه بریم؟

میگن ماهی های خوبی به قٌلاب می اٌفتَن!

با ناراحتی جواب دادم:« مَن که قٌلاب گیری نَدارم.»

مسعود کِتاب هایش را زیر بَغل(مَن:مَگه کیف نَداری که کتاب هاتو

زیر بَغَل جابجا میکنی؟مسعود:حالا دفعه ِ اخَرت باشه که مَنو میزنی؟) جا به جا کَرد وگٌفت:«عیبی نَداره ، میتونی

پیش بَچه ها باشی وقٌلاب گیر بشی.درعَوض با چَن تا ماهی به خانه بر میگَردی.»

بی اعتنا جواب دادَم:«چه فایده ای داره؟آدَم تا خٌودش قٌلاب نَداشته باشه کِیف نَداره

مٌچ دَستَم را فِشار داد و گٌفت:«ای بابا،تقصیر خٌودته که تا حالا نَتونِستی قٌلاب

ماهی گیری بِخری مَگه چَن تومانه ؟» آن وَقت سَرش را به طرفَم خَم کَرد

وَ با خَنده گٌفت:«حالا اَخم هایت را باز کٌن وَبعد ظٌهر هم،بیا حتما بیا.»

گٌفتَم:«باشه،بعدِ ناهار می آم.»

مسعود راهَش را به طَرف منزلشان کَج کرد وگٌفت:«یادت نَره،پیچ دوٌم سَر ِ جاده،

همیشگی مٌنتَظرتَم.همه ی بر و بچ ها هَمون جا جمع می شَن ؛فعلا خٌداحافِظ.»

مسعود که رفت قَدم هایم راتٌند کردم،...توی راه هَمش به قٌلاب فِکر

میکَردم.هَمیشه دِلم میخواست که من یک قٌلاب ماهیگیری، باچَن متر نَخ نایلونی

داشتَم ومِثل ِ بَقیه ی بچه ها،کِنار رودخانه می نشستَم و ماهی می گِرفتَم.خریدن

قٌلاب ونَخ آن بیس هزار تومان پول لازم داشت ومَن هیچ وقت نتوانسته بودم این پول

جَمع کٌنم،وَ هَر وقت هَم از پِدَرَم پول میخواستم،ابروهایَش توی هم میرفت

ومیگٌفت:«پولم کٌجا بود بَچه؟!»

مَن هَمیشه به کِنار رودخانه میرفتَم وپیش دوستانی که دَر حال ماهی

گیری بودَن می ایستادَم،وَقتی قٌلاب های آنها به سَنگ یا چوبی دَر کَ

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامه:

گیـــر میکَــــــرد، مرا صدا میزدَند تا قٌلابِشان را بیرون بیاورَم وآنها در عَوض

یک یا دو ماهی کوچَک به مَن میدادَن وبرای هَمین بود که دوستان به مَن «قٌلاب گیر»

میگٌفتَند.وَقتی به مَنزل رسیدَم،پِدَرَم(مٌحمدحٌسین) کِنار تَنور ایستاده بود وآستین ِ پیراهَنش را بالازَد؛تا

چِشمَش به مَن اٌفتاد گٌفت:«آهای وَحــــید،بٌدو آفتابه را آب کٌن تا دَست و رویَم

رابِشورَم.»کِتاب ها را روی ایوان،کِنار پِله ها گٌذاشته وبه طَرف چاه آب رَفتم.

پدَرَم بَند «چاروق» های [لینک]

چوپانی اش را بازکَرد و روی ِ پای راستَش نِشَست وپای چَپَش را دَر هوا نگه داشت.

کار شٌستَن پاهای پِدَرَم که تمام شٌد،چَن مٌشت آب به صورَت و گَردَنش پاشیـــــد.

کٌلاه پَشمی اشرا از سَر بَرداشت و دَست های خیسَش را روی سَر و بَنا گوشَش

کشید؛مادرَم(شقایق)ازاٌطاق بیرون آمَد وحوله ی رَنگ رو رَفته ای را به دَستِش داد.

ازمادَرَم پٌرسیدَم:ناهار کی میخوریم؟گٌفت:«برو خواهرت را صدا بِزَن تا سٌفره را بِندازه،

ناهار حاضره،خواهرم(شَمیم) داشت توی انبار قالی می بافت،از همون دور صدایَش زَدم

تا سٌفره را بیاندازد،

به سٌرعت به طَرف چاه آب رَفتَم،تا دَست هایم را بشورَم.

***دوستان همه کنار رودخانه جَمع شٌده بودَن.مسعودروی تَخته سنگی نشسته بود

وداشت به نٌوک قٌلابَش خَمیر میزد.تا چشمَش به مَن اٌفتادگٌفت:وحیـــد!بیا این خَمیر

راکَمی خیس کٌن تا خوب نَرم شود.خمیـــر را از دستش گرفتَم وبا مقداری اب خیس

کَردم.آن وقت چَن بار توی مٌشت هایم فشار دادم تا کاملا نَم شود.مسعودقٌلاب را

به سٌرعَت دور سَرش گَرداند وآن را از توی آب انداخت.

همون طوری که چشم به نَخ قٌلاب دوخته بودَم،خٌداخٌدامیکَردَم که قٌلابَش به جایی

گیرکٌند.امــــــــــا خیلی زود از این فکر بَدم آمــدوبه خودَم گٌفتم:«ای کاش من هم

قٌلاب داشتم تا مثل ِ بقیه ی دوستان اینجا روی تَخته سَنگی مینشستَم وماهی

میگرفتم.وقتی ماهی به طٌعمه ی قٌلاب نٌوک می زَدَن و نَخ قٌلاب را به رقص در می آورد؛

نفس درسینه ات حَبس میشودولذتی عجیب سراپایت را میگیرد.

مَن قبلا چَن بار قٌلاب مسعود را به آب انداخته بودم وهَر بار،این

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 40 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامه:

حالت را احساس کَرده بودم؛مخصوصا آن لحظه ایکه قٌلاب را میکشی وماهی گٌنده ای را توی دست هایت میگیری و مٌواظب

هستی که مَبادا از لای انگٌشت هایت سٌر بخورد.چشم هایم به دست های مسعود بود که ناگهـــــــآن کسی صدایم زد.

(میرانو) بود،بانگرانی فریاد میزَد:«وحــــید!وحیــــد!بیا اینجا،قلابم به جایی گیر کَرده.»

به سٌرعت به طرفش رفتم.اوچَن متری بالاتر از مسعود نسشته بوددر حالی که نَخ نایلونی قٌلاب را مٌحکم میکشید،

به دلیل این که زیر لَب نِق میزد.بلافاصله لباس هایم را در اوردَم،خوشحال بودم امــا سعی میکردم که

خوشحالیم را از او پنهان کٌنم.

قبل از اینکه پایم را توی رودخانه بگذارم؛با دستم،مٌشتی آب به سر وصورتم پاشیدم.آب خیلی سرد بود.تمام بدنم لرزید

و موهای بدنم سیخ شٌد.

ارام ارام،وارد آب شٌدم هنوز آب به زانویم نرسیده بود که با عجله برگَشتَم.حسین با تعجب نگاهم کردوگٌفت:

«چرا برگشتی؟خوب برو دیگه!»حسین که متوجه منظورمشٌده بود گٌفت:«باشه این بار تا می دم.حالا برودیگه!

ازدوتا ماهینمیشه گٌذشت.داخل گوش هایم راخیس کردم وچَن نفس عمیق کشـشــیــدَم.ان وقت چشم

هایم رابستم وتوی آب شیـــرجه زدم."""آب ته رودخانه صاف بود نٌوک قٌلاب به کٌنده ی درخت گیر کرده بود.

چَن بارسعی کردم کٌنده را از جا تکان بدهم،امــــــا نشد.نفسم داشت بند می آمــــــد.به سطح آب برگشتم و

چَن نفس عمیق کشیدم. حسین داشت با نگرانــــی نگاهَــم میـــکَـــرد،درحالـــی که از سرمــا میلرزیدم،

دوباره به زیر آب رفتم این بار قٌلاب را محکَـــم چسبیدم وسعی کردم آن را از درخت بیرون بکشم.نیمی از قٌٍلاب به تنه درخت

فرو رفته بود و محکم به آن چسبیده بود،جٌــدا کردن قٌلاب از چـــوب کــار آســـانی نبود،مخصوصا که چشم هایم داشت

سوز میگرفت ومجبور بودم مٌرتب آن ها را باز وبــســـته کــٌـنم.آخریــن هوای درونم را بیرون دادم و دوباره قٌلاب را

مٌحکــم کشیدَم و در همان حال آن را به طرف راست کــج کـــَردم.قٌلاب از کٌنده درخت جٌــداشٌد،هنوز قٌلاب توی

دستم بود که ناگـهـان نَـــخ آن محکم کشیده شد ونٌوک قٌلاب در کَـــف دستم فرو رفت.سوزشی تمام تنم را

لرزا

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 40 دقيقه قبل
✿.•*´BITA ✿.•*´

اون موقع تا حالا داشتی داستان رو مینوشتی...؟

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامــه:

نفسم بنداومَد وبی اختیار فریادی بلــــــندکشیــــدممقداری آب در حلقومم فرو رفت.با یه جهش خودم رابه

سطح آب رساندم.خون از کـــف دستم بیرون میزد.وبا آب مخلـــوط میشد.به سختی خودم رابه ساحل رساندَم.

دوستان که دست از ماهیگیری کشیــــده بودَن،دورم جمع شٌدن.دوستان :...

پاهایم از درد وســرما میلرزید وقلبم تٌند تٌند میزد وقطرات اشکاز گوشه ی چشم هایم بیرون زده بود.به هرسختــــی

وجان کَندنــی بود،قٌلاب را از دستم بیرون کشیدم.امــا خون بند نــمی آمد سوراخی کَف دستم دٌرست شٌده بود

که خون، با شــدت ازآن بیرون میزد از طرفی هم باد ملایمی که می ورزید؛سرمارا تا مــغز استخوان هایم فرو میبرد.

مسعود وحسین کٌمک کردَن تا لباس هایم را بپوشم.یکی از دوستان،پارچه ی کهنه ای پیدا کرد وبا آن روی زخم رابست.

اما خون از زیر پارچه بیرون میزد،کم کم داشت تمام بدنم میلرزید دندادنهایم با سٌرعت به هم میخوردوصدا

میکرد.کفش ها را پــا کردم وبه طرف منزل به راه افتادم.

حسین از دور فریـــــــاد می زد:«ماهی ات را می آورم خونه تون».

جوابی به اوندادم ودر حالی که دندانهایم را محکم به هم فشار میدادم،قدم هایم را تندتر کردم.بغضم داشت میترکید.

دلم میخواســت با صدای بلند کنم.

دو روز در منزل بستری بودم .سرمای شدیدی خورده بودم.بدنم در تب می سوخت وتمام استخوان هایم درد میکرد .

مادرم مرتب به خوردم میداد وبا مرهم سیاه دستم را پانسمان میکرد.

پدرم همون شب اول چَن بار با دست به پس گردنم زد وسرم داد کشیددلم میخواست به او بگویم که اگر

من هم مثل بقیه دوستانم قٌلاب داشتم؟ به این روز نمی افتادم.اما پدرم ان قـــــدر بود که چیزی به او

نگفتم.اگر هم حرفی میزدم مثل همیشه آهی میکشید و می گٌفت :«پولم کجا بود پسر؟

با این چندر غاز پولی که از راه صیادی به دست می آوردم،هشتٌم گرو نٌهمه.»

روز سوم حالم بهتر شٌده بود،مادرم میخواست که کتاب هایم را جمع کٌنم وبه دانشگاه بروم،بهانه آوردمکه هنوز

حالم خوب نیست،فردا هم که جٌمعه بود،روز شنبه میتوانستم به دانشگاه برَم.

اما مادرم دست از سرم برنداشت.تَشت حلبی

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامه:

تشت حلبی را به دستم داد و گٌفت :«غذای حیوان رابده،بعد برو یه سطل آب هم از چاه بکش بیرون،تالباس ها را بشورَم.»

تشت را گرفتم و وارد طویله شٌدم،گاومان تازه زاییده بود و به صحرا برده نمیشد.گرچه هر روز صٌبح شیر تازه میخوردیم ولی

دادن غذایش به گردن من اٌفتاده بود.مقداری سبوس و جو را داخل تشت ریختم و آن ها را هم زدم مقداری آب و نمک

هم قاطی کردم وجلوی گاو گٌذاشتم.سطل آب را از کنار بٌشکه برداشتم و از چاه آب کشیدم و روی ایوان کنار مادرم گٌذاشتم.

مادرم در حالی که به لباس های میزد . وآن ها را میشست، زیر چشمی نگاهم کرد

وگٌفت:«تو که از من ! اگه میتونی یه سر بٌرو منزل به زنش بگو،مادرم گٌفته که یه

قالب یَخ بده.این دٌختره(شَمیم)روی دار داره عرق میریزه.لاقل آب سردی از گلوش پایین بره.

از توی کٌمٌد کاسه ای برداشتم وبه راه اٌفتادم . هنوز چَن قدمی دور نشٌده بودم که مادرم داد زد:«زودتــــر

بیایی ها.لباسها راکه شٌستم ناهار میخوریم. سرم را تکان دادم وراهم را به طرف منزل حاج حسین ابراهیمی

کَج کَردم.منزل حاج حسین،چَن تا خونه بالاتر از خانه ما بـــود.ساختمان دو طبقه بٌزرگی بود که تازه رنگ سبزی به آن

زده بودَن.از زیر که به جای دیوار کشیده بودَن،گٌذشتم. حاجی-حسین،کنار چاه آب روی تخته سنگی نشسته

بودو داشت وضو میگرفت،جوان لاغر وبلند قدی بود که بیش از همه ی مردٌم آبادی پول داشت.پدرم گوسفند های اورا به صحرا

میبرد وچوپان گوسفندان او بود.جوان مهربانی بود که با زنش زندگی میکردن.

مادرم همیشه میگٌفت:«حدیثی اضافه کردم: دنیارا میبینید!یه نفر آن همه پول دارد.اما فرزندی ندارد.یکی هم قد و

نیم قد بچه داره، اما نمیتونه شکمشان راسیر کٌند.(حقیقت هم داره ها تو دنیا)

حاج-حسین در حالی که پاهایش را میشٌست، سرش را بٌلند کَرد وبا صدای مهربانی جواب سلامم را داد وگٌفت:«ها،

وحید!پدرت میگٌفت مریض شده ای،دستت را ببینم ؛چه شٌده؟»

جلوتر رفتم و دستم و را که با پارچه ای بسته بودم نشان دادم.سرش را تکان داد وگٌفت:«تقصیر قٌلاب ماهی نبود،

خودت نخواسته ای قٌلاب داشته باشی.»

با

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 38 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامه:

تعجبنگاهش کردم وگٌفتم:«آخ ه آخه من که پول ندارم قٌلاب بخرم.»

حاج-حسین افتابه ای که پاهایش را میشٌست به دستم داد و گٌفت:آب بریز تا بگم علاج دردَت کٌجاس.با خٌوشحالی

جلو رفتم، آفتابه را از دستش گرفتم.اودر حالی که سرش پایین بودو انگشت های کوتاه پایش را میشٌست گٌفت:«فردا

ٌٌ را درو می کٌنن.برای جمع آوری ده نفری را میبرَن،تو هم اگر بخواهی میتونی با آنها بری.البته

صٌبح خیلی زود حرکت می کٌنن.»

با خوشحالی گٌفتم باشه،من هم می آم.امشَب با پدرم حرف میزنم،ولی فکر نکٌنم او قبول کٌند سرش را بلند

کردوگفت:«تو لازم نیس با او حرف بزنی.اخلاقش را میدانم.من خودم امروز غروب با او صٌحبت میکٌنم.حالا این آفتابه را

بذار کنار اون دیوار، لابٌد آمده ای برای یخ به بیتا بگودوتا قالب یَخ بدهد،ببری.»

دلم میخواست از خوشحالی فریاد میکشیدم وروی زمین غلت میزدم.دیگر بهتر از این نمیشٌد.حاج حٌسین خٌودش تمام کارها

را دٌرس کرده بود.قبل از اینکه از پیش بیتا برَم واو یَخ های توی قالب را در کاسه خالی کٌند،اصلا فکرش را هم نکَرده بودم که

چرا حاج حٌسین به فکر من و قٌلاب ماهی اٌفتاده است. بیتا وقتی کمر خمیــده اش را راست کَرده و صورت

پٌرخنده ی مرا دید،لبخندی زد و گٌفت:توهم فردا می ری کاه جمع کٌنی .ها ؟ها!

گٌفتم: حاج-حٌسین گٌف برَم.حالا میتونم قٌلاب ماهی خوبی بخرم ... هوراااااااااا

بیتا خانوم دس های خیس شٌده اش را به صورت پٌرچین و چروکش کشید و گٌفت:«باید از مادرَت تشکٌر کٌنی.

او امروز صٌبح آمد وسفارش تو را به حاجی کرد.میگٌفت میترسم این پسر برای قٌلاب ماهی خوٌدش را به کٌشتن بده.»

با شنیدن این خبر خبر کاسه ی پٌر از یخ را به سینه ام چسباندم و با سٌرعت به طرف منزلمان دویدم.

حاج حسین که میخواس وارد سالٌن بشه ،خٌودش را عقب کشید وگٌفت:«های....»

حتی برنگشتم تا عٌذر خواهی کٌنم.وقتی به منزل رسیدم،مادرم داشت لباس های شٌسته را روی طناب پَهن میکرد.

توی حیاط ایستادم ونگاهش نکردم.از بالای طناب سرک کشیدوگفت:«چرا اونجا ایستاده ای ؟یخ ها آب می شَن.

برو سٌفره را بیانداز، وبعدش هم خواهرت ِ صدا بزَن تا غذا بکشد.»

یَخ کوچکیرات

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 37 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامه:

دهانَم گٌذاشتم وگٌفتم :«از این که برایم قٌلاب ماهی خریدی متشکرم هیچ وقت فراموشَت نمیکنم.مادَرم که حالا

موضوع را فهمیده بود،سعی کردبه روی خٌودش نیاورد و متعجب نگاهم کرد وگٌفت:کٌدام قٌلاب ماهی وحید؟منکه چیزی

خریدم.جواب را ندادم وبا خوشحالی کاسه ی یَخ را روی ایـــوان کنار پله ها گٌذاشتم وبه طرف انبار رفتم.

شمیم که خٌودش را روی نَخ های قــــالی خَم کرده بود وداشت تٌند تٌند می بافتمتوجه ورودم نـــشـــٌده بود.

با کَف دست سالمم آهسته به پٌشتش زدم.ناگهان فریـــــــادیزَد و از جـــا پـــریـــد،باصـــدای بلند خَندیدم.

اون قدر خندیدم که مجبـــور شٌـــدم روی زمین بنشینم شمیم که رنــــگ به چهــــره نداشت با عصبانیت از

جایش بٌلند شٌد ومقابلم ایستاد.دست هایم را روی شکمم گٌذاشته بودم و میخندیدمامـــــا اینبار

صدایی از دهانم خارج نمیشٌد.دلم میخواست بیش از این سَر به سَرش بذارم. او در حالی که زبانش را

درآورده بود وشکلـــک در می آورد گٌفت:«دعـــا میکٌـــنــماینبار قٌلاب ماهی زبانت را سوراخ کٌند.»

به سختـــی جلـــوی خـــنـــده ام را گرفتم وگٌفتم:اتـــفـــاقـــامیــخوام همیـــن کـــار را بکٌـــنم به دلیل اینکه فردا میرم سرزمین

حاج حسین کـــار میکٌنم. آن وقت با پولِش هم قٌلاب ماهی میخرم وهم شٌکلات چوبی وآدامس و لواشک و...

نـــاگـــهـــان چــهره ی شمیم آرام شـــٌد وآهسته گٌفت:به من هم می دی؟آخه من موقع قـــالـــی بــــافـــی دوس دارم

آدامس بجوَم.سَرم را تـــکـــان دام وگٌفتم:میدم،بیشــتـــرش را به تو میدَم

دَستی به پٌشتم زَدوبــــــا خوشحالـــــــی از انبار بیرون رَفت.همون طوری که نشسته بودم چشمم

را به دارقـــالــــی دوختـــم که بیشتر رشـــتــــه نَخ هایش تــبـــدیـــل به قـــالی شـــٌده بود،آن هم فقط با دست های شمیم

که فـــقــــط دوسال... از من بٌـــزرگتر بود.وتا فوق لیسانس درس خونده بود.

دلـــم برایش سوخت وتصمیم گرفتم تمام آدامس ها و شٌکلات ها وهدیه ای را به او بدهم وحالا میرفــتم تا در خانه به او

کٌمَک کٌنم.آن وقت شمیم هم میتونست برای فردا ناهارم، مقداری غذا توی روسری

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ادامه:کٌهنه خودش بپیچد..................................................تموم شد.

اینم از پایان داستان وحیــــــــــــــد

ممنون از اینکه خوانده اید(خطاب به خطاب دهنده ها و همه ی دنبالری ها)

اگه هم میخواستید تشکر کنید در اخرای همین پٌست مرسی مرسی مرسی

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبل
عدس پلو !(خندون دنبالر)

اووووووووووووووووووه من دوتا اولش رو خوندم خیلی زیادههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه کم کم میخونم ... این پست از جمله پستهائیه که هرگز فراموشش نمیکنم

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 30 دقيقه قبل
AriA∞I Love Khamenei∞

وحید دمت گرم....خیلی قشنگ بود واقعیتش داره خوابم میگیره خیلی خوندم

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 28 دقيقه قبل
عدس پلو !(خندون دنبالر)

آخه دارم میرم وحید جونی
فردا میام میخونمش به جون بچه ی نداشتم

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 26 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

اره بیتا از موقع تا حالا مینوشتم
مسعود باشه بعد بخون
مرسی سامان
ممنون اریا
مسعود باشه

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 16 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

پدر خودم هم صیاده
خودم هم کار کمباین هم انجام دادم

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 4 دقيقه قبل
حسین ابراهیمی

سلام...ممنون از اینکه منم وارد داستانتون کردین داستان جذابی بود...ایده خوبی بود که به جای شخصیت های داستانتون از دوستان دنبالری استفاده کردین...فقط اینکه من از قشر دومم که بچه دارن اما پول ندارننن

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 57 دقيقه قبل
شقایق

وحیددددددددددددددددددددد ننه خعلی قشنگ بوووووووووووود فراموش نشدنی

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 54 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

:مرسی از اینکه وقتتون رو گذاشتید وخوندید مرسی اره دیگه دنبالر برای همین کارا میخوره (ایده... اوه اهان پول نداری خوب دیگه ...
:ممنون چی ننه مررررررررسی
اره مامان و پدرا همیشه وبرای همیشه عزیز و گل ان

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 48 دقيقه قبل
┘◄HΘşᙓᓰŇ

من همشو خوندم داداشششششششششششششششش
مرسی مرسی مرسی
تشکر...
ولی من چقدر ظلم کردما

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبل
شقایق

دفه دیگه با پسر من از این کارا نکنید این دفعه رو چیزی نگفتم دفعه بعد خودم قلابو فرو می کنم تو قلبتون اره پس چی

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 42 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

مامان دوستمه بهش چیزی نگو میدونم که دفعه ی بعدی که رفتیم قلاب گیری کمک میکنه
مگه نه حسین

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبل
نرگس

شوخی شوخی با اسم خانم حاج آقام شوخی

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبل
محمدحسن مزروعی

پول ندارم پسر.

داستانت قشنگ بود. ولی من رو باید مردمی تر نشون میدادی.

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

پدر اون همه پو ل و چه کار کردی میخواستم یه قلاب.... بگیرم ولی یه قرون هم ندادی ... اخرش هم مجبور شدم به زمین حاج حسین برم و کار کنم و بخرم...
مرسی نه نمیشد اخه مگه مرد م های اینجا شهریه نمیشد ...

چی مامان وای فک میکردم ولی اصن اهمیتی بهت نمیدادم که پول ها پیش تو هس

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبل
SepehrMosMos

ای داستان بود یا فیلمنامه؟
ولی گشنگ بود..اورین.اورین

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 1 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

نه داستان بود نه فیلم نامه اولین دیدگاه نوشتم (داستانی در مورد )...

مرسی...

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 9 ساعت و 55 دقيقه قبل
✿.•*´BITA ✿.•*´

یکی به من بگه من کجای این داستانم...خودمو پیدا نمیکنم...

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 13 دقيقه قبل
✿.•*´BITA ✿.•*´

اره اریا خودمم همین فکر داشتم..اصن نمیدونم خطاب به من واسه چی بوده...
وحید بیا جواب بده ببینم...

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 7 دقيقه قبل
┘◄HΘşᙓᓰŇ

بابا تو همونی که بهش ظرف یخ دادی دیگه
همسر حاجی دیگه

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 6 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩



اینجا:

حسین همسر حاجی چیه دیگه؟

با خوشحالی گٌفتم باشه،من هم می آم.امشَب با پدرم حرف میزنم،ولی فکر نکٌنم او قبول کٌند سرش را بلند

کردوگفت:«تو لازم نیس با او حرف بزنی.اخلاقش را میدانم.من خودم امروز غروب با او صٌحبت میکٌنم.حالا این آفتابه را

بذار کنار اون دیوار، لابٌد آمده ای برای یخ به بیتا بگودوتا قالب یَخ بدهد،ببری.»

دلم میخواست از خوشحالی فریاد میکشیدم وروی زمین غلت میزدم.دیگر بهتر از این نمیشٌد.حاج حٌسین خٌودش تمام کارها

را دٌرس کرده بود.قبل از اینکه از پیش بیتا برَم واو یَخ های توی قالب را در کاسه خالی کٌند،اصلا فکرش را هم نکَرده بودم که

چرا حاج حٌسین به فکر من و قٌلاب ماهی اٌفتاده است. بیتا وقتی کمر خمیــده اش را راست کَرده و صورت

پٌرخنده ی مرا دید،لبخندی زد و گٌفت:توهم فردا می ری کاه جمع کٌنی .ها ؟ها!

گٌفتم: حاج-حٌسین گٌف برَم.حالا میتونم قٌلاب ماهی خوبی بخرم ... هوراااااااااا

بیتا خانوم دس های خیس شٌده اش را به صورت پٌرچین و چروکش کشید و گٌفت:«باید از مادرَت تشکٌر کٌنی.

او امروز صٌبح آمد وسفارش تو را به حاجی کرد.میگٌفت میترسم این پسر برای قٌلاب ماهی خوٌدش را به کٌشتن بده.»

با شنیدن این خبر خبر کاسه ی پٌر از یخ را به سینه ام چسباندم و با سٌرعت به طرف منزلمان دویدم.

حاج حسین که میخواس وارد سالٌن بشه ،خٌودش را عقب کشید وگٌفت:«های....»

میکروبلاگ دنبالر :

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 5 دقيقه قبل
┘◄HΘşᙓᓰŇ

اوه اوه بیتا چقدر با من سنگین شدی؟؟؟؟من کاری کردم؟؟؟؟
اِِِِِ من فک کردم زنشه
پس کیه؟

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 3 دقيقه قبل
✿.•*´BITA ✿.•*´

خب من اینجا نسبتم با تو چی بوده...حاجی چه نسبتی بامن داشته...

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 3 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

اول ببینید بعد بگید ... فک کنم نخونده میگید ..

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبل
✿.•*´BITA ✿.•*´

حسین خودت میدونی چرا و به چه علت...

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبل
┘◄HΘşᙓᓰŇ

من خوندم که وحید ولی فک کردم همسرشه خو
از جم عذر خواهی میکنم...

13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

بیتا :نشد خوب داستان رو این طوری مینویسن دیگه

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 52 دقيقه قبل
عدس پلو !(خندون دنبالر)

من چطور این همه دیدگاه رو با این حالم بخونم ؟

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 50 دقيقه قبل
┘◄HΘşᙓᓰŇ

عاشق خاله ی من

عاشقِ معشوقت دیگه...

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 36 دقيقه قبل
✿.•*´BITA ✿.•*´

دس رو دل تیکگه پاره ی من نذار دلم کجا بود اریا...

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 35 دقيقه قبل
عدس پلو !(خندون دنبالر)

من عدم میزنم بعد اگه کسی باهام کار داشت خطاب بزنه

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 33 دقيقه قبل
AriA∞I Love Khamenei∞

هیچی داداش...... به قول معروف خیال باطل بود

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 31 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

دید گاه غیر فعال میشود .... با اجازه ...

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 31 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(6 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)