جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ۩۞۩وحید۩۞۩ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
داستان به نوعی در مورد خودم هس ...







13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبلبازیگران این داستان عبارتنداز:0-خودم وحید @۩۞۩وحید۩۞۩
1-مسعود دوستم @عدس پلو !(خندون دنبالر)
2-محمد حٌسین پدرم @محمدحسن مزروعی
3-شقایق مادرم @شقایق
4-شمیم خواهرم @شــمــیــــــم
5-حسین دوستم @┘◄HΘşᙓᓰŇ
5-حسین ابراهیمی (همسایه-حاج) @حسین ابراهیمی
6-بیتا @✿.•*´BITA ✿.•*´
7
قٌلاب ِ ماهی گیری
.شکمم از گٌرسنگی
به قار وقور 
بود،«چرا این قَدر تٌند می

.گٌرسنه ام بود خواستَم زودتَر به مَنز ِل بِرسَم .»

جواب دادم:« مَن که قٌلاب گیری نَدارم.»
کِتاب هایش را زیر بَغل(مَن:
مَگه کیف نَداری که کتاب هاتو
حالا دفعه ِ اخَرت باشه که مَنو میزنی؟) جا به جا کَرد وگٌفت:«عیبی نَداره ، میتونی
جواب دادَم:«چه فایده ای داره؟آدَم تا خٌودش قٌلاب نَداشته باشه کِیف نَداره
را فِشار داد و گٌفت:«ای بابا،تقصیر خٌودته که تا حالا نَتونِستی قٌلاب
آن وَقت سَرش را به طرفَم خَم کَرد
گٌفت:«حالا اَخم هایت
را باز کٌن وَبعد ظٌهر هم،بیا حتما بیا.»

وگٌفت:«یادت نَره،پیچ دوٌم سَر ِ جاده،
همه ی بر و بچ ها هَمون جا جمع می شَن ؛فعلا خٌداحافِظ.»
...توی راه هَمش به قٌلاب فِکر 
وَ هَر وقت هَم از پِدَرَم پول میخواستم،ابروهایَش توی هم میرفت
پولم کٌجا بود بَچه؟!»
وپیش دوستانی که دَر حال ماهی
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبلدَرس (ریاضی) که تموم شٌد ،باسرعت از کلاس خارج شٌدم
اٌفتاده بود.قَدم هایم را تٌند کردم تا زودتر به منزل برسم.ناگهان دستی از پٌشت به
شانه ام خٌورد.سَرم را برگرداندَم،دوستم مسعود
ری؟چَن بار صِدات زَدم نَشنیدی ؟!»
«چیزی نیست.
مسعود دَستَم را گرفت وگٌفت:«می آیی امروز بعد از ظٌهر به رودخانه بریم؟
میگن ماهی های خوبی به قٌلاب می اٌفتَن!
با ناراحتی
مسعود
زیر بَغَل جابجا میکنی؟مسعود:
پیش بَچه ها باشی وقٌلاب گیر بشی.درعَوض با چَن تا ماهی به خانه بر میگَردی.»
بی اعتنا
مٌچ دَستَم
ماهی گیری بِخری مَگه چَن تومانه ؟»
وَ با خَنده
گٌفتَم:«باشه،بعدِ ناهار می آم.»
مسعود راهَش را به طَرف منزلشان کَج کرد
همیشگی مٌنتَظرتَم.
مسعود که رفت قَدم هایم راتٌند کردم،
میکَردم.هَمیشه دِلم میخواست که من یک قٌلاب ماهیگیری، باچَن متر نَخ نایلونی
داشتَم ومِثل ِ بَقیه ی بچه ها،کِنار رودخانه می نشستَم و ماهی می گِرفتَم.خریدن
قٌلاب ونَخ آن بیس هزار تومان پول لازم داشت ومَن هیچ وقت نتوانسته بودم این پول
جَمع کٌنم،
ومیگٌفت:«
مَن هَمیشه به کِنار رودخانه میرفتَم
گیری بودَن می ایستادَم،وَقتی قٌلاب های آنها به سَنگ یا چوبی دَر کَ
ادامه:
میزدَند تا قٌلابِشان را بیرون بیاورَم
وآنها در عَوض

به مَن اٌفتاد گٌفت:«
آهای وَحــــید،بٌدو آفتابه را آب کٌن تا دَست و رویَم


را از سَر بَرداشت و دَست های خیسَش را روی سَر و بَنا گوشَش
ازاٌطاق بیرون آمَد وحوله ی رَنگ رو رَفته ای را به دَستِش داد.
گٌفت:«برو خواهرت را صدا بِزَن تا سٌفره را بِندازه،
خواهرم(شَمیم)
داشت توی انبار قالی می بافت،از همون دور صدایَش زَدم



میکَردَم که قٌلابَش به جایی
بَدم آمــدوبه خودَم گٌفتم:«ای کاش من هم

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 40 دقيقه قبلگیـــر میکَــــــرد، مرا صدا
یک یا دو ماهی کوچَک به مَن میدادَن وبرای هَمین بود که دوستان به مَن «قٌلاب گیر»
میگٌفتَند.وَقتی به مَنزل رسیدَم،پِدَرَم(مٌحمدحٌسین) کِنار تَنور ایستاده بود وآستین ِ پیراهَنش را بالازَد؛تا
چِشمَش
رابِشورَم.»کِتاب ها را روی ایوان،کِنار پِله ها گٌذاشته وبه طَرف چاه آب رَفتم.
پدَرَم بَند «چاروق» های [لینک]
چوپانی اش را بازکَرد و روی ِ پای راستَش نِشَست وپای چَپَش را دَر هوا نگه داشت.
کار شٌستَن پاهای پِدَرَم که تمام شٌد،چَن مٌشت آب به صورَت و گَردَنش پاشیـــــد.
کٌلاه پَشمی اش
کشید؛مادرَم(شقایق)
ازمادَرَم پٌرسیدَم:ناهار کی میخوریم؟
ناهار حاضره،
تا سٌفره را بیاندازد،
به سٌرعت به طَرف چاه آب رَفتَم،تا دَست هایم را بشورَم.
***دوستان همه کنار رودخانه جَمع شٌده بودَن.مسعودروی تَخته سنگی نشسته بود
وداشت به نٌوک قٌلابَش خَمیر میزد.تا چشمَش به مَن اٌفتادگٌفت:وحیـــد!بیا این خَمیر
راکَمی خیس کٌن تا خوب نَرم شود.خمیـــر را از دستش گرفتَم وبا مقداری اب خیس
کَردم.آن وقت چَن بار توی مٌشت هایم فشار دادم تا کاملا نَم شود.مسعودقٌلاب را
به سٌرعَت دور سَرش گَرداند وآن را از توی آب انداخت.
همون طوری که چشم به نَخ قٌلاب دوخته بودَم،خٌداخٌدا
گیرکٌند.امــــــــــا خیلی زود از این فکر
قٌلاب داشتم تا مثل ِ بقیه ی دوستان اینجا روی تَخته سَنگی مینشستَم وماهی
میگرفتم.وقتی ماهی به طٌعمه ی قٌلاب نٌوک می زَدَن و نَخ قٌلاب را به رقص در می آورد؛
نفس درسینه ات حَبس میشودولذتی عجیب سراپایت را میگیرد.
مَن قبلا چَن بار قٌلاب مسعود را به آب انداخته بودم وهَر بار،این
خو به به
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 40 دقيقه قبلادامه:
چشم هایم به دست های مسعود بود که ناگهـــــــآن کسی صدایم زد.
میزَد:«وحــــید!وحیــــد!بیا اینجا،قلابم به جایی گیر کَرده.»
میکشید،
بلافاصله لباس هایم را در اوردَم،خوشحال بودم
امــا سعی میکردم که

تمام بدنم لرزید
و موهای بدنم سیخ شٌد.

حسین با تعجب
نگاهم کردوگٌفت:
شٌده بود
گٌفت:«باشه این بار #دو تا می دم.حالا برودیگه!
نمیشه گٌذشت.داخل گوش هایم راخیس کردم وچَن نفس عمیق کشـشــیــدَم.
ان وقت چشم
"
"آب ته رودخانه صاف بود نٌوک قٌلاب به کٌنده ی درخت گیر کرده بود.
نفسم داشت بند می آمــــــد.به سطح آب برگشتم و
نگاهَــم میـــکَـــرد،درحالـــی که از سرمــا میلرزیدم،
ومجبور بودم مٌرتب آن ها را باز وبــســـته کــٌـنم.آخریــن هوای درونم را بیرون دادم و دوباره قٌلاب را
قٌلاب از کٌنده درخت جٌــداشٌد،هنوز قٌلاب توی
سوزشی تمام تنم را
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 40 دقيقه قبلحالت را احساس کَرده بودم؛مخصوصا آن لحظه ایکه قٌلاب را میکشی وماهی گٌنده ای را توی دست هایت میگیری و مٌواظب
هستی که مَبادا از لای انگٌشت هایت سٌر بخورد.
#حسین(میرانو) بود،بانگرانی فریاد
به سٌرعت به طرفش رفتم.اوچَن متری بالاتر از مسعود نسشته بوددر حالی که نَخ نایلونی قٌلاب را مٌحکم
به دلیل این که زیر لَب نِق میزد.
خوشحالیم را از او پنهان کٌنم.
قبل از اینکه پایم را توی رودخانه بگذارم؛با دستم،مٌشتی آب به سر وصورتم پاشیدم.آب خیلی سرد بود.
ارام ارام،وارد آب شٌدم هنوز آب به زانویم نرسیده بود که با عجله برگَشتَم.
«چرا برگشتی؟خوب برو دیگه!»حسین که متوجه منظورم
ازدوتا ماهی
هایم رابستم وتوی آب شیـــرجه زدم."
چَن بارسعی کردم کٌنده را از جا تکان بدهم،امــــــا نشد.
چَن نفس عمیق کشیدم. حسین داشت با نگرانــــی
دوباره به زیر آب رفتم این بار قٌلاب را محکَـــم چسبیدم وسعی کردم آن را از درخت بیرون بکشم.نیمی از قٌٍلاب به تنه درخت
فرو رفته بود و محکم به آن چسبیده بود،جٌــدا کردن قٌلاب از چـــوب کــار آســـانی نبود،مخصوصا که چشم هایم داشت
سوز میگرفت
مٌحکــم کشیدَم و در همان حال آن را به طرف راست کــج کـــَردم.
دستم بود که ناگـهـان نَـــخ آن محکم کشیده شد ونٌوک قٌلاب در کَـــف دستم فرو رفت.
لرزا
اون موقع تا حالا داشتی داستان رو مینوشتی...؟
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبلادامــه:
مقداری آب در حلقومم فرو رفت.
با یه جهش خودم رابه
وبا آب مخلـــوط میشد.به سختی خودم رابه ساحل رساندَم.




...
از گوشه ی چشم هایم بیرون زده بود.به هرسختــــی
کَف دستم دٌرست شٌده بود
را تا مــغز استخوان
هایم فرو میبرد.
دندادنهایم با سٌرعت به هم میخورد
وصدا

از دور فریـــــــاد می زد:«ماهی ات را می آورم خونه تون».



زد وسرم داد کشید
دلم میخواست به او بگویم که اگر
بود که چیزی به او
اگر هم حرفی میزدم مثل همیشه آهی میکشید و می گٌفت :«پولم کجا بود پسر؟

که هنوز
فردا هم که جٌمعه بود،روز شنبه میتوانستم به دانشگاه برَم.
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبلنفسم بنداومَد وبی اختیار فریادی بلــــــندکشیــــدم
سطح آب رساندم.خون از کـــف دستم بیرون میزد.
دوستان که دست از ماهیگیری کشیــــده بودَن،دورم جمع شٌدن.دوستان #دنبالر :
پاهایم از درد وســرما میلرزید وقلبم تٌند تٌند میزد وقطرات اشک
وجان کَندنــی بود،قٌلاب را از دستم بیرون کشیدم.امــا خون بند نــمی آمد سوراخی
که خون، با شــدت ازآن بیرون میزد از طرفی هم باد ملایمی که می ورزید؛سرما
مسعود وحسین کٌمک کردَن تا لباس هایم را بپوشم.یکی از دوستان،پارچه ی کهنه ای پیدا کرد وبا آن روی زخم رابست.
اما خون از زیر پارچه بیرون میزد،کم کم داشت تمام بدنم میلرزید
میکرد.کفش ها را پــا کردم وبه طرف منزل به راه افتادم.
حسین
جوابی به اوندادم ودر حالی که دندانهایم را محکم به هم فشار میدادم،قدم هایم را تندتر کردم.بغضم داشت میترکید.
دلم میخواســت با صدای بلند #گریه کنم.
دو روز در منزل بستری بودم .سرمای شدیدی خورده بودم.بدنم در تب می سوخت وتمام استخوان هایم درد میکرد .
مادرم مرتب #گٌل-گاو-زبان به خوردم میداد وبا مرهم سیاه دستم را پانسمان میکرد.
پدرم همون شب اول چَن بار با دست به پس گردنم
من هم مثل بقیه دوستانم قٌلاب داشتم؟ به این روز نمی افتادم.اما پدرم ان قـــــدر #عصبانـــی
نگفتم.
با این چندر غاز پولی که از راه صیادی به دست می آوردم،هشتٌم گرو نٌهمه.»
روز سوم حالم بهتر شٌده بود،مادرم میخواست که کتاب هایم را جمع کٌنم وبه دانشگاه بروم،بهانه آوردم
حالم خوب نیست،
اما مادرم دست از سرم برنداشت.تَشت حلبی
ادامه:
و گٌفت :«غذای حیوان رابده،بعد برو یه سطل آب هم از چاه بکش بیرون،تالباس ها را بشورَم.»
مقداری سبوس و جو را داخل تشت ریختم و آن ها را هم زدم مقداری آب و نمک
در حالی که به لباس های #کثیف-چَنگ میزد .
وآن ها را میشست، زیر چشمی
نگاهم کرد
به زنش بگو،مادرم گٌفته که یه
میریزه.
لاقل آب سردی از گلوش پایین بره.
هنوز چَن قدمی دور نشٌده بودم که مادرم
داد زد:«زودتــــر
سرم را تکان دادم
وراهم را به طرف منزل حاج حسین ابراهیمی
،چَن تا خونه بالاتر از خانه ما بـــود.ساختمان دو طبقه بٌزرگی بود که تازه رنگ سبزی به آن
زندگی میکردن.
دنیارا میبینید!یه نفر آن همه پول دارد.اما فرزندی ندارد.یکی هم قد و



اما نمیتونه
شکمشان راسیر کٌند.(حقیقت هم داره ها تو دنیا)

پدرت میگٌفت مریض شده ای،
دستت را ببینم ؛چه شٌده؟»
سرش را تکان داد وگٌفت:«تقصیر قٌلاب ماهی نبود،
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 38 دقيقه قبلتشت حلبی را به دستم داد
تشت را گرفتم و وارد طویله شٌدم،گاومان تازه زاییده بود و به صحرا برده نمیشد.گرچه هر روز صٌبح شیر تازه میخوردیم ولی
دادن غذایش به گردن من اٌفتاده بود.
هم قاطی کردم وجلوی گاو گٌذاشتم.سطل آب را از کنار بٌشکه برداشتم و از چاه آب کشیدم و روی ایوان کنار مادرم گٌذاشتم.
مادرم
وگٌفت:«تو که از من #سالمتری! اگه میتونی یه سر بٌرو منزل #حاج-حسین-ابراهیمی
قالب یَخ بده.این دٌختره(شَمیم)روی دار #قالـــی داره عرق
از توی کٌمٌد کاسه ای برداشتم وبه راه اٌفتادم .
بیایی ها.لباسها راکه شٌستم ناهار میخوریم.
کَج کَردم.منزل حاج حسین
زده بودَن.از زیر #سیم-خارداری که به جای دیوار کشیده بودَن،گٌذشتم. حاجی-حسین،کنار چاه آب روی تخته سنگی نشسته
بودو داشت وضو میگرفت،جوان لاغر وبلند قدی بود که بیش از همه ی مردٌم آبادی پول داشت.پدرم گوسفند های اورا به صحرا
میبرد وچوپان گوسفندان او بود.جوان مهربانی بود که با زنش
مادرم همیشه میگٌفت:«حدیثی اضافه کردم:
نیم قد بچه داره،
حاج-حسین در حالی که پاهایش را میشٌست، سرش را بٌلند کَرد وبا صدای مهربانی جواب سلامم را داد وگٌفت:«ها،
وحید!
جلوتر رفتم و دستم و را که با پارچه ای بسته بودم نشان دادم.
خودت نخواسته ای قٌلاب داشته باشی.»
با
ادامه:
نگاهش کردم وگٌفتم:«آخ ه آخه من که پول ندارم قٌلاب بخرم.»

باشه،من هم می آم.امشَب با پدرم حرف میزنم،ولی فکر نکٌنم او قبول کٌند
سرش را بلند
صٌحبت میکٌنم.حالا این آفتابه را

را هم نکَرده بودم که
بیتا وقتی کمر خمیــده اش
را راست کَرده و صورت




دس های خیس شٌده اش را به صورت پٌرچین و چروکش کشید
و گٌفت:«باید از مادرَت تشکٌر کٌنی.
میگٌفت میترسم این پسر برای قٌلاب ماهی خوٌدش را به کٌشتن بده.»
خبر کاسه ی پٌر از یخ را به سینه ام چسباندم و با سٌرعت به طرف منزلمان دویدم.


وگفت:«چرا اونجا ایستاده ای ؟یخ ها آب می شَن.

رات
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 37 دقيقه قبلتعجب
حاج-حسین افتابه ای که پاهایش را میشٌست به دستم داد و گٌفت:آب بریز تا بگم علاج دردَت کٌجاس.با خٌوشحالی
جلو رفتم، آفتابه را از دستش گرفتم.اودر حالی که سرش پایین بودو انگشت های کوتاه پایش را میشٌست گٌفت:«فردا
ٌٌ #کمباین-ها #زمین را درو می کٌنن.برای جمع آوری #کاه-ها ده نفری را میبرَن،تو هم اگر بخواهی میتونی با آنها بری.البته
صٌبح خیلی زود حرکت می کٌنن.»
با خوشحالی گٌفتم
کردوگفت:«تو لازم نیس با او حرف بزنی.اخلاقش را میدانم.من خودم امروز غروب با او
بذار کنار اون دیوار، لابٌد آمده ای برای یخ به بیتا بگودوتا قالب یَخ بدهد،ببری.»
دلم میخواست از خوشحالی فریاد میکشیدم وروی زمین غلت میزدم.دیگر بهتر از این نمیشٌد.حاج حٌسین خٌودش تمام کارها
را دٌرس کرده بود.قبل از اینکه از پیش بیتا برَم واو یَخ های توی قالب را در کاسه خالی کٌند،اصلا فکرش
چرا حاج حٌسین به فکر من و قٌلاب ماهی اٌفتاده است.
پٌرخنده ی مرا دید،لبخندی زد و گٌفت:توهم فردا می ری کاه جمع کٌنی .ها ؟ها!
گٌفتم: حاج-حٌسین گٌف برَم.حالا میتونم قٌلاب ماهی خوبی بخرم ... هوراااااااااا
بیتا خانوم
او امروز صٌبح آمد وسفارش تو را به حاجی کرد.
با شنیدن این خبر
حاج حسین که میخواس وارد سالٌن بشه ،خٌودش را عقب کشید وگٌفت:«های....»
حتی برنگشتم تا عٌذر خواهی کٌنم.وقتی به منزل رسیدم،مادرم داشت لباس های شٌسته را روی طناب پَهن میکرد.
توی حیاط ایستادم ونگاهش نکردم.از بالای طناب سرک کشید
برو سٌفره را بیانداز، وبعدش هم خواهرت ِ صدا بزَن تا غذا بکشد.»
یَخ کوچکی
ادامه:
هیچ وقت فراموشَت نمیکنم.مادَرم که حالا
نگاهم کرد وگٌفت:کٌدام قٌلاب ماهی وحید؟منکه چیزی
.جواب را ندادم
وبا خوشحالی کاسه ی یَخ را روی ایـــوان کنار پله ها گٌذاشتم وبه طرف انبار رفتم.
وداشت تٌند تٌند می بافت
متوجه ورودم نـــشـــٌده بود.
.ناگهان فریـــــــادی
زَد و از جـــا پـــریـــد،باصـــدای بلند خَندیدم.


مجبـــور شٌـــدم روی زمین بنشینم شمیم که رنــــگ به چهــــره نداشت با عصبانیت
از
.دست هایم را روی شکمم
گٌذاشته بودم و میخندیدم
امـــــا اینبار
.دلم میخواست بیش از این سَر به سَرش بذارم.
او در حالی که زبانش را
اینبار قٌلاب ماهی زبانت را سوراخ کٌند.»
آن وقت با پولِش هم قٌلاب ماهی میخرم وهم شٌکلات چوبی وآدامس و لواشک و...


وبــــــا خوشحالـــــــی
از انبار بیرون رَفت.
همون طوری که نشسته بودم چشمم

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبلدهانَم گٌذاشتم وگٌفتم :«از این که برایم قٌلاب ماهی خریدی متشکرم
موضوع را فهمیده بود،سعی کردبه روی خٌودش نیاورد و متعجب
خریدم
شمیم که خٌودش را روی نَخ های قــــالی خَم کرده بود
با کَف دست سالمم آهسته به پٌشتش زدم
اون قدر خندیدم که
جایش بٌلند شٌد ومقابلم ایستاد
صدایی از دهانم خارج نمیشٌد
درآورده بود وشکلـــک در می آورد گٌفت:«دعـــا میکٌـــنــم
به سختـــی جلـــوی خـــنـــده ام را گرفتم وگٌفتم:اتـــفـــاقـــامیــخوام همیـــن کـــار را بکٌـــنم به دلیل اینکه فردا میرم سرزمین
حاج حسین کـــار میکٌنم.
نـــاگـــهـــان چــهره ی شمیم آرام شـــٌد وآهسته گٌفت:به من هم می دی؟آخه من موقع قـــالـــی بــــافـــی دوس دارم
آدامس بجوَم.سَرم را تـــکـــان دام وگٌفتم:میدم،بیشــتـــرش را به تو میدَم
دَستی به پٌشتم زَد
را به دارقـــالــــی دوختـــم که بیشتر رشـــتــــه نَخ هایش تــبـــدیـــل به قـــالی شـــٌده بود،آن هم فقط با دست های شمیم
که فـــقــــط دوسال... از من بٌـــزرگتر بود.وتا فوق لیسانس درس خونده بود.
دلـــم برایش سوخت وتصمیم گرفتم تمام آدامس ها و شٌکلات ها وهدیه ای را به او بدهم وحالا میرفــتم تا در خانه به او
کٌمَک کٌنم.آن وقت شمیم هم میتونست برای فردا ناهارم، مقداری غذا توی روسری
ادامه:کٌهنه خودش بپیچد..................................................تموم شد.


(خطاب به خطاب دهنده ها و همه ی دنبالری ها)

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبلاینم از پایان داستان وحیــــــــــــــد
ممنون از اینکه خوانده اید
اگه هم میخواستید تشکر کنید در اخرای همین پٌست مرسی مرسی مرسی
اووووووووووووووووووه من دوتا اولش رو خوندم خیلی زیادههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه کم کم میخونم ... این پست از جمله پستهائیه که هرگز فراموشش نمیکنم
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 30 دقيقه قبلفوق العاده بود
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 28 دقيقه قبلخوب بخونش
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 28 دقيقه قبلوحید دمت گرم....خیلی قشنگ بود واقعیتش داره خوابم میگیره خیلی خوندم
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 28 دقيقه قبلآخه دارم میرم وحید جونی

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 26 دقيقه قبلفردا میام میخونمش به جون بچه ی نداشتم
اره بیتا از موقع تا حالا مینوشتم
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 16 دقيقه قبلمسعود باشه بعد بخون
مرسی سامان
ممنون اریا
مسعود باشه
#باز-نشر-فراموش-نشه
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلبازنشر شد
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 10 دقيقه قبلپدر خودم هم صیاده
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 4 دقيقه قبلخودم هم کار کمباین هم انجام دادم
سلام...ممنون از اینکه منم وارد داستانتون کردین داستان جذابی بود...ایده خوبی بود که به جای شخصیت های داستانتون از دوستان دنبالری استفاده کردین...فقط اینکه من از قشر دومم که بچه دارن اما پول ندارننن

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 57 دقيقه قبلوحیددددددددددددددددددددد ننه خعلی قشنگ بوووووووووووود فراموش نشدنی


13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 54 دقيقه قبلبازم مادرت مامانا هیمشه گلن
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 53 دقيقه قبل#حسین:مرسی از اینکه وقتتون رو گذاشتید وخوندید مرسی اره دیگه دنبالر برای همین کارا میخوره (ایده...
اوه
اهان پول نداری خوب دیگه ...
مررررررررسی 

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 48 دقيقه قبل#شقایق:ممنون چی ننه
اره مامان و پدرا همیشه وبرای همیشه عزیز و گل ان



13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 46 دقيقه قبلمن همشو خوندم داداشششششششششششششششش

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبلمرسی مرسی مرسی
تشکر...
ولی من چقدر ظلم کردما
حسین
برای کمک هم نیومدی 
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 43 دقيقه قبلدفه دیگه با پسر من از این کارا نکنید این دفعه رو چیزی نگفتم دفعه بعد خودم قلابو فرو می کنم تو قلبتون اره پس چی
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 42 دقيقه قبلمامان
دوستمه بهش چیزی نگو
میدونم که دفعه ی بعدی که رفتیم قلاب گیری کمک میکنه
مگه نه حسین
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبلشوخی شوخی با اسم خانم حاج آقام شوخی


13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبلنه والا
یه جورایی تو زندگی واقعیته 
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 32 دقيقه قبلپول ندارم پسر.


13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبلداستانت قشنگ بود. ولی من رو باید مردمی تر نشون میدادی.
پولاش پیشه منه
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 20 دقيقه قبلپدر اون همه پو ل و چه کار کردی
میخواستم یه قلاب.... بگیرم ولی یه قرون هم ندادی ... اخرش هم مجبور شدم به زمین حاج حسین برم و کار کنم و بخرم...
اخه مگه مرد م های اینجا شهریه
نمیشد ...

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبلمرسی نه نمیشد
چی مامان وای فک میکردم ولی اصن اهمیتی بهت نمیدادم که پول ها پیش تو هس

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبلای داستان بود یا فیلمنامه؟
..اورین
.اورین
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 10 ساعت و 1 دقيقه قبلولی گشنگ بود
نه داستان بود نه فیلم نامه اولین دیدگاه نوشتم (داستانی در مورد #خودم)...

13 سال و 11 ماه و 1 روز و 9 ساعت و 55 دقيقه قبلمرسی...
یکی به من بگه من کجای این داستانم...خودمو پیدا نمیکنم...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 13 دقيقه قبلتو قلاب ماهیگری بودی دیگه
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 10 دقيقه قبلاره اریا خودمم همین فکر داشتم..اصن نمیدونم خطاب به من واسه چی بوده...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 7 دقيقه قبلوحید بیا جواب بده ببینم...
بابا تو همونی که بهش ظرف یخ دادی دیگه
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 6 دقيقه قبلهمسر حاجی دیگه
اقای حسین میرانو...سلام خوبی؟
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 5 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 5 دقيقه قبلاینجا:
حسین همسر حاجی چیه دیگه؟
با خوشحالی گٌفتم باشه،من هم می آم.امشَب با پدرم حرف میزنم،ولی فکر نکٌنم او قبول کٌند سرش را بلند
کردوگفت:«تو لازم نیس با او حرف بزنی.اخلاقش را میدانم.من خودم امروز غروب با او صٌحبت میکٌنم.حالا این آفتابه را
بذار کنار اون دیوار، لابٌد آمده ای برای یخ به بیتا بگودوتا قالب یَخ بدهد،ببری.»
دلم میخواست از خوشحالی فریاد میکشیدم وروی زمین غلت میزدم.دیگر بهتر از این نمیشٌد.حاج حٌسین خٌودش تمام کارها
را دٌرس کرده بود.قبل از اینکه از پیش بیتا برَم واو یَخ های توی قالب را در کاسه خالی کٌند،اصلا فکرش را هم نکَرده بودم که
چرا حاج حٌسین به فکر من و قٌلاب ماهی اٌفتاده است. بیتا وقتی کمر خمیــده اش را راست کَرده و صورت
پٌرخنده ی مرا دید،لبخندی زد و گٌفت:توهم فردا می ری کاه جمع کٌنی .ها ؟ها!
گٌفتم: حاج-حٌسین گٌف برَم.حالا میتونم قٌلاب ماهی خوبی بخرم ... هوراااااااااا
بیتا خانوم دس های خیس شٌده اش را به صورت پٌرچین و چروکش کشید و گٌفت:«باید از مادرَت تشکٌر کٌنی.
او امروز صٌبح آمد وسفارش تو را به حاجی کرد.میگٌفت میترسم این پسر برای قٌلاب ماهی خوٌدش را به کٌشتن بده.»
با شنیدن این خبر خبر کاسه ی پٌر از یخ را به سینه ام چسباندم و با سٌرعت به طرف منزلمان دویدم.
حاج حسین که میخواس وارد سالٌن بشه ،خٌودش را عقب کشید وگٌفت:«های....»
میکروبلاگ دنبالر :
راس میگه....یادم نبود
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلتو متن بخونی خوب بود ها ...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلاوه اوه بیتا چقدر با من سنگین شدی؟؟؟؟من کاری کردم؟؟؟؟
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 3 دقيقه قبلاِِِِِ من فک کردم زنشه
پس کیه؟
خب من اینجا نسبتم با تو چی بوده...حاجی چه نسبتی بامن داشته...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 3 دقيقه قبلدخترش میشه در واقع تو داستان ...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 2 دقيقه قبلچکاره ی تو میشم...؟
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 2 دقيقه قبلاول ببینید بعد بگید ... فک کنم نخونده میگید ..
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلحسین خودت میدونی چرا و به چه علت...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلمن خوندم که وحید ولی فک کردم همسرشه خو
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلاز جم عذر خواهی میکنم...
هیچ کاره ...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلبخدا اگه بدونم بیتا...
13 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلمن چرا اینقد پیرم وحید...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 59 دقيقه قبلپیر نبودی که خسته بودی
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 57 دقيقه قبلاون چین و چروکا چین پ...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 55 دقيقه قبلبیتا نگفتی چرا با من سنگین شدیا
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 54 دقيقه قبلبیتا :نشد خوب داستان رو این طوری مینویسن دیگه
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 52 دقيقه قبلمنکه همیشه تحویلت میگیرم...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 51 دقيقه قبلمن چطور این همه دیدگاه رو با این حالم بخونم ؟
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 50 دقيقه قبل
قاطی کردم یا دیدگاه ها قاطی شده
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 48 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 46 دقيقه قبلچرا گریه میکنی آجی
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 44 دقيقه قبلواسه ابراز احساسات اریا جان...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 43 دقيقه قبل
حسین فکر کنم بیتا هم عاشخ شده 
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 42 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلعاشخ کی مثلن...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 39 دقيقه قبلعاشق خاله ی من

13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 36 دقيقه قبلعاشقِ معشوقت دیگه...
بیتا فکر بد نکن آجی....
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلدس رو دل تیکگه پاره ی من نذار دلم کجا بود اریا...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلحسسسسسین??نکنه....
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 34 دقيقه قبلنه بابا ناراحت واسه چی...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 34 دقيقه قبلمن عدم میزنم بعد اگه کسی باهام کار داشت خطاب بزنه
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 33 دقيقه قبلآجی بیخیال....دل کیلو چنده؟
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 33 دقيقه قبل
چیه اریا؟
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 32 دقيقه قبلعدم ???????
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 32 دقيقه قبلوا مسعود...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 31 دقيقه قبلهیچی داداش...... به قول معروف خیال باطل بود
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 31 دقيقه قبلدید گاه غیر فعال میشود ....
با اجازه ...
13 سال و 11 ماه و 12 ساعت و 31 دقيقه قبل