گل یخ را به حجم گرم دستانم سپردم،دوباره صدایم کرد...با پریشانی نگاهش کردم! اندوه،چهره ی پاکش را غرق خود کرد و گفت: فریب عشق را مخور ویرانت میکند! دوباره خندیدم،نگاهش پر از پرسش و تردید بود گفتم: ولی عشق برای من زندگی است با او نفس میکشم! آهی از سینه کشید و گفت:نفسهایت را به او مسپار،آواره ات میکنند! گل یخ را بوییدم و گفتم: او هم نفس هایش را به من سپرده...نگاهش تنم را لرزاند تردید نکردم و گفتم: دوستم دارد! این بار او با تردید غریبه شد و پرسید: از او پرسیده ای؟؟ چرا تنم لرزید...گل یخ از دستانم افتاد! بی آنکه نگاهش کنم...انتظارم را درآغوش کشیدم و دویدم... پشت پنجره نشستم و لحظه هایم را رنگ کردم تا او بیاید!