گر مرا بشناسی … / نه به اسم، / نه به چشم / نه به یک لحظه نگاهی کوتاه / و نه با خنده ی یک عابر و یک بیگانه / گر مرا بشناسی / با سکوتم که ز جام عطش خواستنت لبریز است / روشنی را تو به باغ شب من می آری. / واژه ی زیستنم معنی تازه به خود می گیرد. / و دلم باز به بیداری و هوشیاری ها طعنه زن می خندد. / گر مرا بشناسی/ ز زمستان،تو رها خواهی شد/ چون که من میدانم/ قصه ای را که بهار خواند در گوش زمین /و پرکرد همه ی حجم تنش را از یاس/ گر مرا بشناسی/ باز در صبحدم عشق/ طلوع خواهم کرد و به همراه خیال/ تا سراپرده ی دیدار تو خواهم آمد/ گر مرا بشناسی …