خر مردی روستایی پیر شده بود. مرد او را در بیابان رها کرد و رفت. در این هنگام گرگ گرسنه ای سر رسید و چون خر را اینچنین دید خوشحال شد و با خود گفت: عجب شکاری گیر آوردم. خر که خود را در خطر می دید، گفت: گوشت من تقدیم تو باد ولی قبل از مرگ می خواهم نعل هایم را که از طلاست به تو نشان بدهم تا بعد از مرگ من آن ها را بفروشی. گرگ همین که سرش را به پای خر نزدیک کرد، خر لگدی به صورت گرگ زد و او را از شدت درد فراری داد. گرگ همین طور که می دوید روباهی را دید. روباه گفت: چه شده چرا زخمی شدی آیا شکارچی به این ناحیه آمده است؟ گفت: خیر. روباه گفت: پس چرا خونینی؟ گفت: برای این که می خواستم شغلم را که سلاخی بود به زرگری و نعلبندی بدل کنم.