یه پیرزن نا بینا بود ...همیشه وقتی سوار تاکسی میشدم اونم بود کلی باهم حرف میزدیم ..بعضی وقتا خوردنی میداد بهم مثلا نقلی ...تخمه ای .. ..همیشه هم نمیذاشتم کرایه شو بده کلی با هم شوخی میکردیم تو اون مسیر حتی خیلی کوتاه ...از بس دوسش داشتم ....ولی اسمم رو حتی نمیدونست ...خانوادشون رو دورادور میشناختم تقریبا حوالی خونه مادر بزرگینا زندگی میکردن....میدونستم کیه اما اون نه...چند وقت پیش وقتی امانتیشو خدا طلب کرد ازش ....رفتم مراسم خاکسپاریش و شرکت کردم ..وقتی دستمو دراز کردم به فاطمه نوه دختریش دست بدم ..مادر فاطمه گفت شما رو خیلی دوست داشت ..ازتون خیلی تعریف میکرد ..گفتم من ؟ ولی منو از کجا میشناختن ..گفت اره ..همون بار اولی که شما رو دیده بود اومد خونه و گفت امروز نوه دختری خدابیامرز خانوم راد رو دیدم ,چقدر این دختر شبیه مادر بزرگشه ... .. .., من اون لحظه بغض گلومو گرفته بود فقط ....مادر فاطمه گفت مادرم خیلی خوب حس میکرد ..خیلی .....
1391/08/07 - 15:16 در
بروبکس توییت