چرا دیگر نمیتابی؟به این دریایه طوفانی... هوا سرد است و خورشیدم نگو در بندو زندانی.. تمام این غزل ها را به یمن آنکه برگردی کنم سیراب و بعد از آن سر راه تو قربانی نگو دریا نمیبارد که من از گریه لب ریزم و در هر قطریه اشکم که میریزد تو پنهانی...سفر کردند ماهیها از این دریایه یخ بسته تو تابستان من بودی شدم دیگر زمستانی تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی من از هر مرغ دریایی نشانی از تو میخواهم که میگویند عاشق شد مگر این را نمیدانی و در آن لحظه امواجی مرا بر سخره میکوبد... .تنم آهسته میسوزد در اندوه پشیمانی.....