با اینکه از هم متنفریم . با اینکه مزخرف ترین دختر دنیاس ( خودمم همچین خوب نیستم ) با اینکه بلا زیاد سرم آورد . با اینکه سرچشو بسته و من گاهی از رو نمی دونم چه حسی ( شاید خودآزاری ) میرم سر می زنم به پیجش ... با اینکه با تک تک مولکول های بدنم میخوام ببینم نتیجه ی کاراشو می بینه اما ... یه چیزی از پیجش خوندم که بدجور بغض کردم ... حسشو فهمیدم چون تجربه ش کردم ... چه زود دید ... چه زود اشکش درومد ... من می دونم چی داره می کشه الان ... فک می کردم خیلی خوشحال بشم اما نه ! نیستم . شاید از حماقتمه دلسوزیم اما خب ما زنا تو یه چیزایی خیلی مشترکیم . اما با این همه بازم ازش متنفرم و این چیزی از تمام این حرفا کم نمی کنه .
1391/08/21 - 22:34 در
روزنوشت