سرنوشت بديه اول جاتو ازم گرفت صبح فردا شد ديدم رد پاتو ازم گرفت تا مي خواستم به چشماي روشنت نگا كنم مال ديگري شدي و چشاتو ازم گرفت تو رو جادو كرد يكي با يه چيزي مثل طلسم اثرش زياد بود و خنده هاتو ازم گرفت تو با من حرف مي زدي نگات يه جاي ديگه بود خدا لعنتش كنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت لحظه هات يه وقتايي مال دوتامون مي شدن اون حسود ، اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت خيلي وقته سختمه ديگه تنفس بكنم يه جور عجيبي انگار هواتو ازم گرفت خدا دوس نداشت بيام پيشت كنار تو باشم باورت نمي شه حس دعاتو ازم گرفت دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده