رگبار گرفته ... تو میخندی ... من عاشق ِ تمام رگبارهای بهاری میشوم ... رگبار گرفته ... برف پاک کن برای ماشینها دست تکان میدهد و ما از بزرگراه دور میشویم ... از میدان دور میشویم ... از چهار راه دور میشویم ... از خیابان دور میشویم ... از آدمها دور میشویم ... حالا تنها تو نزدیکی ... تنها من نزدیکم ... راه میرویم ... راه میرویم ... راه میرویم ... تو که باشی راه را دوست دارم ... اصلن میدانی؟ ... من از همان اول هم عاشق ِ راههای پیراهنت شده بودم ... باد میآید ... پنجرهیِ اتاق را باز میکند ... گره روسری من را هم ... دکمهیِ پیراهن تو را هم ... باد ... باد ... باد ... بادِ دیوانه ... بادِ مجنون ... بادِ سر به هوا ... شبها پشتِ پنجره اتاقم فلوت میزند ... من دلتنگ میشوم ... دیوانه میشوم ... مجنون میشوم ... سر به هوا میشوم ... شاعر میشوم ... چراغ قرمز است ... همرنگ رژ لبم ... اصلن برای همین است که تو هر بار به لبهایم که میرسی، میایستی ... چراغ سبز میشود ... همرنگ چشمهام ... تو رد میشوی ... از چراغ ... از چشمم ... رگبار گرفته ... من عاشق ِ تمام رگبارهای بهاری شدهام ...