دارم برمیگردم ... اتوبان مثل همیشه شلوغ است ... کیفم را کنارم میگذارم ... سرم را به شیشه تکیه میدهم و جاده را نگاه میکنم ... راحت نیستم ... کمی سُر میخورم پایین، سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم، دست به سینه مینشینم ... راحت نیستم ... چشمم را میبندم ... خوابم نمیبرد ... چیزی کم است انگار ... دوباره صاف مینشینم و ماشینها را نگاه میکنم ... کلافهام ... کیفم را برمیدارم و میگذارم روی پایم و آرام مینشینم ... چشمم را مییندم و میخوابم ... اینها را گفتم که بگویم من آدمِ جایِ خالی حس کنی هستم ...