خوبم ... یک خوبی ِ دلتنگ ... بدون دلیل خاصی حتا ... برای خودم لباس ِ فلان میپوشم ... آرایش تند میکنم ... هی خودم را نگاه میکنم ... هی تعجب میکنم ... (راستش خوشم هم میآید) ... میروم توی آشپزخانه که ظرفها را بشورم ... کار بالا میگیرد و به ضد عفونی کردن سطل آشغال میرسد حتا ... بعد میآیم ... آهنگ ترکی منصور دانلود میکنم با داف (میگه لاغر و قد بلنده مث شیلنگ گازه ... آخرین آهنگهای شادم مال دو سال و نیم پیش است ... بعد میرقصم ... ستایش هی با تعجب نگاهم میکند ... هی بهم میچسبد ... هی میگوید: وااا! خوبم ولی ... چند روز پیش توی پذیرایی تمرین شیرجه کردم ... با سر پرت شدم زیر میز نهارخوری ... لبم پاره شد و هنوز زانوها و صورتم کبود است ... ولی راضیام از خودم ... یعنی حتا گفتم اگر بد شانسی نمیآوردم تا ته پذیرایی رو پروانه میرفتم و کرال برمیگشتم D: این حس، حس تازهای ست ... نمیدانم سرشارم یا خالی ... خدا را شکر میکنم بخاطر لحظههای کوچک امیدواری ... بخاطر اینکه انسان را صبور آفریده ... بخاطر چیزهایی که گاهی به آدم قرض میدهد ... قرض گرفتن هم اعتبار میخواهد ...