كودك كه بودم مادرم هميشه مرا از تجسم خدا منع مي كرد . مي گفت به ذات خدا نبايد بينديشي و اگر اين كار را بكني ديوانه مي شوي . اما واقعيت اين بود كه من نمي توانستم با خدايي دوست باشم كه دركش نمي كنم خداي مهربان آرزوهاي من آغوش پرنور داشت و ضربان قلبي كه با صداي تپيدنش واژه واژه محبت را مي خواندم . آغوشي كه امن ترين جاي جهان بود و هميشه حتي اگر دختر خوبي نبودم مرا پناه مي داد. اما هراس ديوانه شدن ،كافر شدن هميشه خدايم را در هزار پستوي مجازي پنهان مي كرد. آغوش امن و نجواي قلبت مرا مجنون كرده است ديگر واهمه ندارم .