فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است, صبور باش و درکم کن,یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم,برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن, وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر,وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو,وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.... زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمان, و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو ... روزی خود میفهمی,از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو,یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم,کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم, فرزند دلبندم،دوستت دارم,
1391/08/23 - 10:55 در
میکده