صدایش می زنم، اما جوابی نمی دهد... یک بار دیگر صدایش می کنم...اما باز هم جوابی نمی دهد... دوباره و دوباره صدایش می کنم، هر بار با صدایی بلند تر از قبل... اما جوابی نمی دهد، حتی پلک هم نمیزند. من آشفته می شوم... و باز صدایش می کنم. اما باز هم.... رهگذری از من می پرسد: "تو را چه شده است که چنین آشفته ای؟" و من می گویم: "او پاسخ نمی دهد. نگرانش هستم." رهگذر آرام صدایش می کند:"دوست عزیز، ببخشید؟" و او پاسخ می دهد:"بله، کاری داشتید؟".... و من در خود فرو می روم... چه شده است؟ ... چرا او صدای رهگذر را شنید و صدای من را نمی شنود؟ ...آری آنچه اتفاق افتاده این است که من برای او مرده ام........