یه روز غضنفر میره سر يك تپه وای میسته شروع میکنه با خدا درد و دل کردن که : . . . . . اي خدا من امروز اومدم این بالا و ازت کلی گله دارم .... * به حسين کچل همسايه دست چپيمون با اون قیافش ، زن خوشكل دادي به من ندادي ; * به همسايه دست راستي ممد آقا ، اون همه پول دادي به من ندادي ، * چرا جای دور بریم به همین داماد چلغوز مون میثم ، ماشين به اين خوبي دادي به من ندادي ... و همینجوری داش گله میکرد که در همين موقع يك باد خيلي شديد وزيد و غضنفر رو به زمين انداخت. .. غضنفر هم شاکی با ناراحتي بلند شد و رو به اسمان كرد و گفت : خوب ندادي كه ندادي ، ديگه چرا هل ميدي ؟!؟!؟!