من در اتاقم آرامم شبها بادیوارش سخن میگویم، روزها در آن آواز میخوانم چهارضلعی دیوار اتاقم حس حمایت به من می دهد حرفهایم را با خدایم در کنار سجاده ام درآبی ترین گوشه اتاقم در میان میگذارم در روزهای سرد تختم مرا در آغوش میکشد در روزهای بارانی من سرم را به شانه پنجره ام تکیه می دهم و باهم گریه میکنیم در روزهای آفتابی خورشید را از پشت پرده اتاق هم میتوانم ببینم من وخانواده ام در همین اتاق بلند میخندیم من عشق را در اتاقم تجربه کردم آن شب بالشم اشک هایم را پاک کرد یاد خاطراتم را در میان کمد های اتاقم می توان تازه کرد حتی با جمله ای بر کاغذی آری من با اتاقم آرامم
1391/08/28 - 13:15 در
دوره