دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
خدا رو شکر... : )
13 سال و 10 ماه و 3 روز و 12 ساعت قبلیه چیزی!


13 سال و 10 ماه و 4 ساعت و 12 دقيقه قبلاین روزا ، دلم که می گیره ، حالم که بده ، از محبتای دروغینم و تظاهرام ، از این که مجبورم ... {بماند ...! } ...
با یه چیزی حال خودمو جا میارم! بگم؟!
یه جمله تو ذهنم و یه تصویر پررررنگ! : "بغل...!" من تو بغلش!
خوابشو می دیدم بخدا! همونجوری بغل هم بودیم! بخدا به همون گرمی.بی اختیار لبخند میزنم!
آغوشش بهشته برام. فاطی من میدونم عاشقشم! ... : /
هی چشمامو محکم تر می بندم و احساس می کنم که محکم تر بغلم می کنه ...
محکم بغلم کرد !!!! وای... نفسم گرفته بود ... فقط یه کلمه گفتم ...آخ! هعی
بعد از اون...قفل زبونش باز شد و باهام درددل کرد...
بذار بنویسم...وقتی باهات حرف میزنم شادیام دو برابر میشه عزیزمــــــ : *
13 سال و 10 ماه و 4 ساعت و 11 دقيقه قبلازت که خداحافظی کردم و برگشتم تو راهرو دیدم تو اتاق با چراغ خاموش هست! قبلشم فهمیدم بهش گفتی باهام حرف بزنه



بوس اصن
)
) تو راهرو می رفتم و اونم با یکم سرعت بیشتر رسید بهم
) ( هی تاکید هم می کردم که باید زنگ بزنم تاکسی! و تا ساعت 6 هم وقت دارم.تا یه وخ فک نکنه مزاحمه و خلاصه باااااشه پیشم
)
13 سال و 10 ماه و 4 ساعت و 10 دقيقه قبلفاطی اصن دیووووونتم
رفتم دم اتاق و گفتم : اع! بچه ها کوشن؟ گفت : نمی دونم! یه لحظه صب کن! گفتم می خواسم خدافظی کنم و اینا
(فاطی انقدی هول بود که داش تو تاریکی دنبال کتش می گشت بچه م
بعد دیگه منم خیلی سنگین رنگین (تو دلم ولی رخت می شستنا!
دم در با حمیده و اینا خدافظی کردم (ولی خعلی هول بودما! قیافم ضایع بودش
تا اون باغچه روبروی دفتر همینجوری گذشت و تا اینکه یهو گفت :یه چیزی رو بی مقدمه بگم؟ نگاش کردم و گفتم بگو! (وای فاطی مردم و زنده شدما
)
)

)
یه خنده ی بلند اما پر از گریه کرد... دلم درد اومد بدجور 128
گفت باشه!
13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 52 دقيقه قبلگفت ......... ببخشید! ( احساس می کنم 128 شده بود
گفتم به همین راحتی ! هیچی نگف. من من می کرد و معلوم بود شدیدا درگیری ذهنی داره و با کلمات مشکل پیدا کرده !
مب دونب تو ابن مدت چب کشیدم؟ گف آره ! میدونم! فهمیدم امروز! گفتم چطوری؟ چرا امروز؟ گفت حالا دیگه!
وای فاطی نگاش کردم دیدم چشاش اشکیه! دلم هری ریخت! فک نمیکردم انقدی زودی ...به عبارتی ... خربشم
(سرسختیم فقط همون جمله بود و بس! که راستش بعدشم پشیمون شدم و گفتم شاید خودخواهی بوده!
گفتم ببین! دیونه1 گریه نکن! دست بردم اشکاشو پاک کنم! احساس بدی داشتم داشت گریه می کرد! عاشقشم!!
خندیدم و گفتم اگه فک می کنی میتونی منو تحت تاثیر قرار بدی در اشتباهی! گریه نکن!!
گفتم ببین ! من هنوزم طاقت اشکاتو ندارم ها! گریه نکن!
بحث عوض شد و نمی دونم به کجا کشید! تازه اون وسطا حامد هم زنگ زد! کلی خودزنی کرد اونجا! فک می کرد الانه که ضایع بشم ولی خب ...
13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 49 دقيقه قبلیه جا بهش گفتم : میدونی...به همون اندازه که می تونی حالمو بد کنی ، می تونی حالمو خوووب هم بکنی! هیچوخ تا این اندازه خوب نبودم...
من ولی درکش می کنم ...
13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 45 دقيقه قبلوای باز چشام نم داش! گفتم مرسی عزریزم! اون گفت : من مرسی! خب راسش نفهمیدم چرا گفت...شاید قبلش حرفاشو گوش کردم و به قول خودش نصیحتش کردم
ازش نپرسیدم ولی ... که چی شد دوستیمونو دیگه نخواست... که چی شد دیگه نشدم سنگ صبورش و دیگه باهام حرف نزد
کلی از همدیگه برا هم گفتیم...از مامان بزرگش که قلبش مشکل داشته و بستری بوده...از هانیه که مریض بوده و از عروسی دختر عمه ش که قراره برن...

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 42 دقيقه قبلخیلی خوب بود...بازم بغلش کردم و جرات به خرج دادم و بوسیدمش!!! خیلی وقت بود که اون حسو نداشتم...یکی رو با تمام وجودم بغلم بگیرم و ببوسمش !
اونم یه بار بوسیدم ...وقتی داشتیم خدافظی میکردیم
حالا دارم می فهمم که "خاطرات" وقتی قشنگن که با اونی که باهاش ساختیشون ، مرورشون کنی... هی بگی یادته چی کار کردیم؟ هی اون بگه یادمه چی شد ...
13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 40 دقيقه قبلاون وقتا خاطرات میشن شیرین ترین چیز تو دنیا! مثه یه آبنبات رنگی رنگی : )
خلاصه مطلب اینکه ... دلم که می گیره .... یه جمله و یه تصویر...و یه زندگی خعلی خوب : ) "بغلو برو..." ( و صحنه تو ذهنم تکرار می شه! ) و چشمامو محکم تر می بندم و ...
13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 38 دقيقه قبلشاید اگر تو نبودی... میدونی چقد بودنت مهمه...مثه فرشته اومدی و زندگیمو رنگی رنگی کردی !
فرشته مهربونم...دوست دارم :*
@خاتـــــღـــــــون ツ
شاید باورت نشه ولی این شکلیم الان

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 52 دقيقه قبلاشـــــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــ شــــــــــوق...
میدونی چقد شادیت برام مهمه... اومدنم به مدرسه فقط به خاطر خودت بود...
13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 49 دقيقه قبلیه جورایی دلم روشن بود خیلی خیلی...
خیلی دوست دارم خیلیییییییییییییییییی
13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 37 دقيقه قبلوقتی شادی از ته دلم شادم باور کن
وقتی اسم رفیق میاد بی وقفه چهره تو میاد تو ذهنم

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 36 دقيقه قبلواسه همین عزیزمییییییییییییییییییییی...
خیلی مراقب خودت باش گلم... فقط همیشه باش... و رو من حساب کن رفیق
13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 24 دقيقه قبل


13 سال و 9 ماه و 29 روز و 13 ساعت و 13 دقيقه قبل
13 سال و 9 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 37 دقيقه قبل