دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حالم عااااالیه...خدایا شکرت،امشب از ته دل خندیدم :-))))

1391/08/28 - 18:08 توسط پیامک
17 ديدگاه
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

یه چیزی!

این روزا ، دلم که می گیره ، حالم که بده ، از محبتای دروغینم و تظاهرام ، از این که مجبورم ... {بماند ...! } ...

با یه چیزی حال خودمو جا میارم! بگم؟!

یه جمله تو ذهنم و یه تصویر پررررنگ! : "بغل...!" من تو بغلش!

خوابشو می دیدم بخدا! همونجوری بغل هم بودیم! بخدا به همون گرمی.بی اختیار لبخند میزنم!

آغوشش بهشته برام. فاطی من میدونم عاشقشم! ... : /

هی چشمامو محکم تر می بندم و احساس می کنم که محکم تر بغلم می کنه ...

محکم بغلم کرد !!!! وای... نفسم گرفته بود ... فقط یه کلمه گفتم ...آخ! هعی

بعد از اون...قفل زبونش باز شد و باهام درددل کرد...

13 سال و 10 ماه و 4 ساعت و 12 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

بذار بنویسم...وقتی باهات حرف میزنم شادیام دو برابر میشه عزیزمــــــ : *

13 سال و 10 ماه و 4 ساعت و 11 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

ازت که خداحافظی کردم و برگشتم تو راهرو دیدم تو اتاق با چراغ خاموش هست! قبلشم فهمیدم بهش گفتی باهام حرف بزنه

فاطی اصن دیووووونتم

رفتم دم اتاق و گفتم : اع! بچه ها کوشن؟ گفت : نمی دونم! یه لحظه صب کن! گفتم می خواسم خدافظی کنم و اینا

(فاطی انقدی هول بود که داش تو تاریکی دنبال کتش می گشت بچه م بوس اصن )

بعد دیگه منم خیلی سنگین رنگین (تو دلم ولی رخت می شستنا! ) تو راهرو می رفتم و اونم با یکم سرعت بیشتر رسید بهم

دم در با حمیده و اینا خدافظی کردم (ولی خعلی هول بودما! قیافم ضایع بودش ) ( هی تاکید هم می کردم که باید زنگ بزنم تاکسی! و تا ساعت 6 هم وقت دارم.تا یه وخ فک نکنه مزاحمه و خلاصه باااااشه پیشم )

13 سال و 10 ماه و 4 ساعت و 10 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

تا اون باغچه روبروی دفتر همینجوری گذشت و تا اینکه یهو گفت :یه چیزی رو بی مقدمه بگم؟ نگاش کردم و گفتم بگو! (وای فاطی مردم و زنده شدما )

گفت ......... ببخشید! ( احساس می کنم 128 شده بود )

گفتم به همین راحتی ! هیچی نگف. من من می کرد و معلوم بود شدیدا درگیری ذهنی داره و با کلمات مشکل پیدا کرده !

مب دونب تو ابن مدت چب کشیدم؟ گف آره ! میدونم! فهمیدم امروز! گفتم چطوری؟ چرا امروز؟ گفت حالا دیگه!

وای فاطی نگاش کردم دیدم چشاش اشکیه! دلم هری ریخت! فک نمیکردم انقدی زودی ...به عبارتی ... خربشم

(سرسختیم فقط همون جمله بود و بس! که راستش بعدشم پشیمون شدم و گفتم شاید خودخواهی بوده!
)

گفتم ببین! دیونه1 گریه نکن! دست بردم اشکاشو پاک کنم! احساس بدی داشتم داشت گریه می کرد! عاشقشم!!

خندیدم و گفتم اگه فک می کنی میتونی منو تحت تاثیر قرار بدی در اشتباهی! گریه نکن!! یه خنده ی بلند اما پر از گریه کرد... دلم درد اومد بدجور 128

گفتم ببین ! من هنوزم طاقت اشکاتو ندارم ها! گریه نکن! گفت باشه!

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 52 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

بحث عوض شد و نمی دونم به کجا کشید! تازه اون وسطا حامد هم زنگ زد! کلی خودزنی کرد اونجا! فک می کرد الانه که ضایع بشم ولی خب ...

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 49 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

یه جا بهش گفتم : میدونی...به همون اندازه که می تونی حالمو بد کنی ، می تونی حالمو خوووب هم بکنی! هیچوخ تا این اندازه خوب نبودم...

وای باز چشام نم داش! گفتم مرسی عزریزم! اون گفت : من مرسی! خب راسش نفهمیدم چرا گفت...شاید قبلش حرفاشو گوش کردم و به قول خودش نصیحتش کردم

ازش نپرسیدم ولی ... که چی شد دوستیمونو دیگه نخواست... که چی شد دیگه نشدم سنگ صبورش و دیگه باهام حرف نزد من ولی درکش می کنم ...

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 45 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

کلی از همدیگه برا هم گفتیم...از مامان بزرگش که قلبش مشکل داشته و بستری بوده...از هانیه که مریض بوده و از عروسی دختر عمه ش که قراره برن...

خیلی خوب بود...بازم بغلش کردم و جرات به خرج دادم و بوسیدمش!!! خیلی وقت بود که اون حسو نداشتم...یکی رو با تمام وجودم بغلم بگیرم و ببوسمش !

اونم یه بار بوسیدم ...وقتی داشتیم خدافظی میکردیم

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 42 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

حالا دارم می فهمم که "خاطرات" وقتی قشنگن که با اونی که باهاش ساختیشون ، مرورشون کنی... هی بگی یادته چی کار کردیم؟ هی اون بگه یادمه چی شد ...

اون وقتا خاطرات میشن شیرین ترین چیز تو دنیا! مثه یه آبنبات رنگی رنگی : )

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 40 دقيقه قبل
فاطمــه ﺑﺎﻧﻮ

خلاصه مطلب اینکه ... دلم که می گیره .... یه جمله و یه تصویر...و یه زندگی خعلی خوب : ) "بغلو برو..." ( و صحنه تو ذهنم تکرار می شه! ) و چشمامو محکم تر می بندم و ...

شاید اگر تو نبودی... میدونی چقد بودنت مهمه...مثه فرشته اومدی و زندگیمو رنگی رنگی کردی !

فرشته مهربونم...دوست دارم :*

@خاتـــــღـــــــون ツ

13 سال و 10 ماه و 3 ساعت و 38 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

شاید باورت نشه ولی این شکلیم الان
اشـــــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــ شــــــــــوق...

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 52 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

میدونی چقد شادیت برام مهمه... اومدنم به مدرسه فقط به خاطر خودت بود...
یه جورایی دلم روشن بود خیلی خیلی...

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 49 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

خیلی دوست دارم خیلیییییییییییییییییی
وقتی شادی از ته دلم شادم باور کن

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 37 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

وقتی اسم رفیق میاد بی وقفه چهره تو میاد تو ذهنم
واسه همین عزیزمییییییییییییییییییییی...

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 36 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

خیلی مراقب خودت باش گلم... فقط همیشه باش... و رو من حساب کن رفیق

13 سال و 9 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 24 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)