در سرزمین کورها کسی "نور" را نمیفهمد و تو هر روز زنده به گور میشوی زیر سیاهی چادرها؛ ... بی آنکه بدانی خورشید به عشق لمس تنت طلوع میکرد... تُف به خاکی که در آن "پرده" ها معیار "نجابت" می شود... که هر روز "نا نجیب" میشوی به پرده دری "نا نجیبان"! .... ما اما از سلالهء خورشیدیم که نمی خریم به جان ننگ "نجابت" پرده ها را... میدانم روزی گواهی میدهد تاریخ که در لجنزار "قداست پرده ها" زنانی بودند که ملک بدنشان به تملک هیچ مردی در نیامد... زنانی بودند که با تمام مردها خوابیدند و "باکره" بازگشتند...
1391/09/02 - 21:52 در
Coma