نه دسته رفتم...نه نوحه گوش دادم....نه هیچی ک شبیه عزادارها باشه...فقط رفتم پیش بابامو باهاش حرف زدم............داشتم خودمو خالی میکردم از همه حرفایی ک تلنبارشده تودلم........واون نمیدونست...........روزای زیادی گذشته..........اما من همون ادمم............امروزم ب نبودن و نداشتن خیلی ادمهای زندگیم اضافه شد....اندازه دستای سردم ک چایی رو ازمامانم گرفت شاید چندین برابر سرد شده قلبم..........رهگذرم همیشه.........توهمه ی اون گذرهام ی ارزوداشتم بخندن همه وشادباشن و خدارو براشون ارزوکردم.........لایق نیستم و نخواهم بود......اگه جایی دلی لرزید.......منم یادش باشه............دلم خیلی وقته خداروکم داره...........
1391/09/05 - 01:09 در
سمفونے×سكوت×بوف×کور×