دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

برایم حکم حجر صادر کردند صدایشان را میشنوم که میگویند بیچاره دیوانه بود که هر روز و هر شب پشت پنجره می ایستاد و نبض باران را میگرفت نمیخواهم حرف بزنم و بگویم من به آن جمله های دبستانی معروف ایمان داشتم که اینطور روزه ی انتظار گرفتم آن مرد آمد آن مرد با اسب آمد آن مرد در باران آمد وقتی تو خیال آمدن نداری بگذار همه مرا دیوانه بدانند و محجور وقتی تو نیستی دیگر چه فرقی میکند عاقل باشم یا دیوانه؟

1391/09/06 - 11:06
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)