مغرور و پرابهت و تیزبینه..باهام سرسنگینه..چی بشه لباش بخنده..حرفامون خیلی اوقات در سلام و خداحافظ خلاصه اس..اما اینبار جور دیگه نگاهشو بهم دوخت..دلم قنج رفت برم لپشو بکشم و بگم آشق این نگاتم..یا مثلن بگم دوست دارم..یا نه بدور از لوس بازی بگم میدونی چقد دلم برات تنگ بود یا هر چیز لاو دیگه ای...ولی وقتی یادم افتاد همین نگاهش بخاطر اینکه دفتر خاطراتمو خونده..ازش دور شدم..بی احساس شدم...خشک شدم...گفت خدافظ و منم بدون حرف اضافه سر تکون دادم ینی خدافظ..یه خصوصیت دیگش اینه معنی امانت و راز و درک نمیکنه.و ناراحت بشی میگه شوخی بود!
1391/09/07 - 02:28 در
در آغوش ِ رویا