یه مرغ عشق چن وخ پیش از پنجره خونمون اومد تو..زوق کرده بودم..یه روز پیشم بود ولی بهش وابسته شدم..شب یکی اومد خونمون..تعارف کردم دوس داری ببر خونتون..برداشت برد..رودروایسی داشتم..نتونستم بگم نه...تازگیا رفتم خونشون..پرنده خوشجلمو دیدم براش جفت گرفته بودن..باورت میشه بغضم گرفت..هی بالا پایین میپرید..شیطون و جیغ جیغوی من..نگفتن بهم دوس داری ببر..نگامو ازش گرفتم تا نبینمش..تالا هیچ وقت حیوون نداشتم. و دوس نداشتم داشته باشم.نمیدونم چم شده بود..آخه اون با پای خودش اومده بود..شاید پرنده شانسم بود!
1391/09/07 - 17:56 در
در آغوش ِ رویا