دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ...

1391/09/12 - 14:18 در اشعار فارسی
1 ديدگاه
باران بهاری

در آینه ،دوباره،نمایان شد:

با ابر گیسوانش در باد،

باز آن سرود ِسرخِ"انا الحق"

ورد زبان اوست.



تو در نماز عشق چه خواندی ؟-

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شهنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند.



نام تورا ،به رمز ،رندان سینه چاکِ نشابور

در لحظه های مستی

-مستی و راستی-

آهسته زیر لب

تکرار می کنند.



وقتی تو،

روی چوبه دارت،

خموش و مات

بودی ،

ما:

انبوه کرکسانِ تماشا،

با شحنه های مامور:

مامور های معذور.

همسان وهمسکوت

ماندیم.





خاکستر تو را

باد ِسحرگهان

هرجا که برد،

مردی زخاک روئید.



در کوچه های باغ های نشابور ،

مستان نیم شب،به ترنم،

آواز های سرخ تو را

باز

ترجیع وار زمزمه کردند.

نامت هنوز ورد زبان هاست.





شفیعی کدکنی

13 سال و 9 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 32 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)