دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي‌زد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي‌داد. ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد. ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟ دست هايش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها حرف مي‌زد و مي‌آمد جلو. ـ ببينم تفنگتو. تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد. ـ چرا تميزش نکرده‌اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري! پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه. ـ تو چه‌طور جرئت مي‌کني به من امرونهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه. بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟» احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش» پسر تقلا مي‌کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش. سرش را گذاشت روي شانه‌اش و سير گريه کرد.

بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)