دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دروغ میـگفت .. بارها از او پرسیده بودم که دوستم داری ؟؟ میگفت : آری ؟؟ ولی، ولی از چشمانش آشکار بود که دروغ میگوید ... نگاهش از ترجمه عشق عاجز بود تا اینکه روزگار روزگار پیش عشق دروغمان سنگی انداخت و ما را بی هم از هم کرد.. برای همیشه ... تا ابد ... در دلم شراره آتشی بود که درونم را می سوزاند . از جداییمان چند ماهی گذشت ... تا روزی که ،،، او را با دیگری دیدم .... گمانم دل به او داده بود... و در آن دور دست به دل ساده من می خندید ...

1391/09/15 - 15:24
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)