داریوش اقبالی شاعر: سیاوش با تو مرد مشرقی، سنگ صبور مانده بر جای گذشته های دور همه افسانه هستی که ز تو مانده به یاد کوچه قدیمیمون بود، که به خاطرم میاد روزای ساده و خوبی که حسودی توش نبود یا که من بچه بودم، به چشم من نهفته بود وقتی که پدر تو خونمون پسر پسر میکرد خواهر مه لقا مو میبوسید و بغل میکرد خونه جای خوبی بود، هر چی که بود صفایی داشت سفید و سیاه تو اون خونه برام فرقی نداشت تا یه روزی توی راه مدرسه عشق بی حاصل اون قلبمو لرزوند تو سینه یه روزی تنگ غروب بود که اونو دیده بودم چون که با رقیب من رفت، تلافی کرده بودم بعد اون یادم میاد شبا کنار جوب آب زیر تیر برق حکایت ز علی کنکوریها خونده بودم هرچی بود گذشت، ولی دستای تو خاطره خوبی گذاشت معنی به من نگو دوست دارم اسمتو تو دلها گذاشت اما افسوس که مسبب تمام قصه ها با یه نفرین نامه ای خاری تو چشم ما گذاشت اومدی مهمون ناخونده به شهر خوب ما امان از روز مبادا که شدش نصیب ما دو مسافر شدیم و زدیم به خشک کوه و دشت توی این راه دراز خدا میدو