دیوانه ها به کدام شیوه گویم که نخواند او گدایی با کدام واژه گویم که بخواند آشنایی غزل از سیاهی شب چو ذغال روسیاهم همه وقت دردم این است که نمانده روشنایی عشق بی مجاز ما بود نقد جان وتنگدستی بی سبب نبود گفتی که فقیر و بینوایی سبک نو پدید آمد حرف شعر ما کهن شد ز چه پس میربایند همه وقت مومیایی؟ سفری به قلب ما نیست ای مسافر حقیقی که ز سر هوش رفته است و نمانده رد پایی آمدیم زنده باشیم به بهای عشق بازی که چنان انیس گردیم کف دست چون حنایی شب تو نداشت البرز غیر آه و نیمه ماهی دم صبح خواب بودی و گذشت مه لقایی