من دیدم هر آنچه را که باید می دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در زمستان، که همه از فرط سرما پوستشان داشت یخ می زد و با عجله به سمت خانه هایشان می رفتند، زنی در گوشه ای از عابر پیاده با فرزندی کوچک که در بغلش خوابیده بود روی زمین نشسته بود، و بساطی از لیف پهن کرده بود. من دیدم که عشق به فرزندش باعث شده بود، تا از نگاه مردم نرنجد عشق به فرزندش باعث شده بود تا جسمش احساس سرما نکند عشق به فرزندش باعث شده بود تا از هر حالتی کسب در آمد نکند و هزار صفت زیبای دیگر، که چشمان کوچک من ظریفت دیدنش را نداشت و ای کاش لیف هایش می توانست غیر از جسم چرکین من روح چرک شده و مرده مرا هم تمیز کند. من دیدم عشق را استقامت را عزت را غیرت را و هزار صفت نیک دیگر را حالا کاملا آماده مرگم و نمیترسم از اینکه نادان از دنیا بروم زیرا من دیدم هر آنچه را که باید می دیدم. . . . . .