دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دوش مرا حال خوشی دست داد

1391/09/26 - 13:11
6 ديدگاه
♥♥ دنيا ♥♥

سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

13 سال و 9 ماه و 8 روز و 8 ساعت و 50 دقيقه قبل
puria

خبر دعوت ديدار چو از راه رسيد

پلک دل باز پريد

من سراسيمه به دل بانگ زدم:

آفرين قلب صبور،

زود برخيز عزيز،

جامهء تنگ به درآر!
وه چه روياي قشنگي ديدم!!! خواب،اين موهبت خالق پاک،

خواب را دريابم که در آن، مي توان با تو نشست،

مي توان با تو سخن گفت و شنيد.

خواب را دريابم که تو در خواب، مرا خواهي خواست.

که تو در خواب مرا خواهي خواند

و تو در خواب به من خواهي گفت:

تو به ديدار من آي!!!

آه کاش ميدانستي:

بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت من چه حالي دارم پلک دل باز پريد. خواب را دريابم

من به ميهمانيِ ديدار تو مي انديشم

13 سال و 9 ماه و 8 روز و 8 ساعت و 38 دقيقه قبل
♥♥ دنيا ♥♥

آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟

عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟

نـــازنــینا ما به نــاز تــو داده ایـــم ----- دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟

وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار ----- این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم چــــرا ؟

بی حبیب خود نمی کردی ســفر ----- راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

13 سال و 9 ماه و 8 روز و 8 ساعت و 27 دقيقه قبل
puria

من تو را می خواهم . . . . .

بی سبب میکوشم . . .واژه ها را به اسارت ببرم . . . .

جمله زنجیر کنم . . . نقطه در بند کشم . . .

داغ بر روی عبارت بزنم . . .

چشم گریان باشم . . . .

سیل راه اندازم

شاخه را خشک کنم . . . . کوه را لرزانم . . .

بی سبب میکوشم

تا بگویم که تو را . . . . . آه تورا . . . . .

من تو را می خواهم . . .

13 سال و 9 ماه و 8 روز و 8 ساعت و 20 دقيقه قبل
♥♥ دنيا ♥♥

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم

خسته شدم بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد

خسته شدم بس که تنها دویدم
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن

می خواهم با تو گریه کنم

خسته شدم بس که تنها گریه کردم
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم
خسته شدم بس که تنها ایستادم

13 سال و 9 ماه و 8 روز و 8 ساعت و 8 دقيقه قبل
puria

دستت را به من بده


حرفت را به من بگو


قلبت را به من بده


من ریشه های ترا دریافته ام


با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام


و دستهایت با دستان من آشناست


در خلوت روشن با تو گریسته ام


برای خاطر زندگان


و در گورستان تاریک با تو خوانده ام


زیباترین سرود را


زیرا که مردگان این سال


عاشق ترین زندگان بودند.


دستت را به من بده


دست های تو با من آشناست


ای دیر یافته!


با تو سخن می گویم


بسان ابر که با طوفان


بسان علف که با صحرا


بسان پرنده که با بهار


بسان درخت که با جنگل سخن می گوید


زیرا که من


ریشه های ترا دریافته ام


زیرا که صدای من


با صدای تو آشناست

13 سال و 9 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 57 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)