<3<3 سیلی دختر گل فروش...<3<3 پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم!به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! مرتیکه زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و. . . . خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه کوچولو یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشینم نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل! آقا این گل رو از من بگیرید. . . ! منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!!! اما دخترک سمج اینقدر بالا و پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:بچه برو پی کارت!من گل نمیخرم!! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و. . . دخترک معصوم ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود! وقتی چشماشو دیدم ناخوداگاه ساکت شدم! نفهمیدم که چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوال روچند ثانیه بعد فهمیدم. . . وقتی که ساکت شدم و دست از قدرت نمایی برداشتم،دخترک اومد جلو و با ترس از عصبانیت دوباره من، گفت:آقا جان من گل فروش نیستم،من آدامس م
1391/10/04 - 07:12 توسط موبایل