حافظ کنارعکس تومن بازنیت میکنم انگارحافظ بامنومن باتوصحبت میکنم وقت قرارماگذشت وتو...نمیدانم چرا دارم به این بدقولیت چندیست عادت میکنم رفتم کنارپنجره دیدم تورابا....بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم من عاشق چشم توام تومبتلای دیگری دارم به تقدیرخودم دیریست عادت میکنم چه ارتباط ساده ای بین منوتقدیرهست تقدیرویران میکندمن هم مرمت میکنم دراشتباهی نازنین توفکرکردی این چنین من دارم ازچشمان زیبایت شکایت میکنم نه نازنین من بدان بی لطف چشم عاشقت هرجای دنیاکه روم احساس غربت میکنم یک شادی کوچک اگرازروی بام دل گذشت هرچنداندک باشدان راباتوقسمت میکنم برروی بام شانه ات هروقت اندوهی نشست درحمل بارغصه ات باشوق شرکت میکنم خسته شدی ازشعرمن زیبااگربدشدببخش دلتنگ وعاشق هستم امارفع زحمت میکنم